هامش
- بدترين جامهء خويش را به تن كرده بود وناشناس شده بود كه كنيزانش به دور وى بودند وچون درآمد ، بنشست .
گويد : عبيد اللّه بن زياد گفت : « اين زن نشسته كيست ؟ »
اما أو سخن نكرد . عبيد اللّه سخن خويش را سهبار گفت وهر بار زينب خاموش ماند . عاقبت يكى از كنيزانش گفت : « اين ، زينب ، دختر فاطمه است . »
گويد : عبيد اللّه بدو گفت : « حمد خدايى را كه رسواتان كرد وبه كشتن داد وقصهء شما را تكذيب كرد . »
زينب گفت : « حمد خداى را كه به خلاف گفتهء تو ، ما را به محمد حرمت بخشيد وبه كمال پاكى رساند .
فاسق است كه رسوا مىشود وبدكار است كه تكذيبش مىكنند . »
گفت : « كار خدا را با خاندانت چگونه ديدى ؟ »
گفت : « كشتهشدنشان به قلم رفته بود وبه آرامگاه خويش رفتند . خدا تو را با آنها فرآهم مىكند تا در پيشگاه وى حجت گوييد واز أو داورى خواهيد . »
گويد : ابن زياد خشم آورد وبه هيجان آمد .
گويد : عمرو بن حريث بدو گفت : « خدا أمير را قرين صلاح بدارد . زن است . مگر مىشود زن را به سخنى كه مىگويد ، مؤاخذه كرد ؟ زن را به سخن مؤاخذه نمىكنند وبه خطا ، ملامت نمىكنند . »
ابن زياد گفت : « خدا دل مرا از سرانجام طغيانگرت وياغيان سركش خاندانت خنك كرد . »
گويد : زينب بگريست وگفت : « قسم به دينم ، سالخوردهام را كشتى وكسانم را نابود كردى . شاخهام را بريدى وريشهام را برآوردى . اگر اين دلت را خنك مىكند ، خنكدل شدى . »
عبيد اللّه گفت : « دليرى يعنى اين . قسم به دينم ، پدرت سخندان ودلير بود . »
گفت : « زن را با دليرى چه كار ، مرا فراغت دليرى نيست . اين غم خاطر است كه مىگويم . »
مجالد بن سعيد گويد : وقتي عبيد اللّه بن زياد در علي بن حسين نگريست ، نگهبانى را گفت : « ببين اين به چيزى كه مردان مىرسند ، رسيده است ؟ »
گويد : جامهء أو را پس زد وگفت : « آرى . »
گفت : « ببريد وگردنش را بزنيد . »
علي بن حسين به أو گفت : « اگر ميان تو واين زنان قرابتي هست ، يكى را با آنها بفرست كه محافظشان باشد . »
ابن زياد بدو گفت : « خودت . »
وأو را همراهشان فرستاد .
در روايت ديگر از حميد بن مسلم هست كه گويد : پيش ابن زياد ايستاده بودم كه علي بن حسين را از پيش وى گذراندند وبه أو گفت : « نامت چيست ؟ »
گفت : « علي بن حسين . »
گفت : « مگر خدا علي بن حسين را نكشت ؟ » -