الطّريحي ، المنتخب ، / 477 - 478 - عنه : البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 5 / 44 - 45 ؛ مثله المجلسي ، البحار ، 45 / 114 - 115 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 372 - 374 ؛
هامش
- در بعضي از كتب معتبر از مسلم گچكار روايت كردهاند كه گفت : روزى مرا پسر زياد براي مرمت دار الامارهء كوفه طلبيد ومن مشغول گچكارى شدم . ناگاه صداى شيون بسيار از أطراف كوفه شنيدم . از خادمي كه نزد من ايستاده بود ، پرسيدم : « اين صداها چيست ؟ »
گفت : « كسى بر يزيد خروج كرده بود ولشكر ابن زياد به جنگ أو رفته بودند . امروز سر أو را داخل شهر مىكنند . »
پرسيدم : « آن كه خروج كرده بود كه بود ؟ »
گفت : « حسين بن علي . »
من از ترس خادم ، سخن نتوانستم گفت . چون بيرون رفت ، چنان طپانچه بر روى خود زدم كه نزديك بود كور شوم ودست خود را شستم واز راه پشت قصر بيرون رفتم تا به كناسهء كوفه رسيدم . ديدم كه مردم ايستادهاند وانتظار مىكشند كه أسيران وسرها را بياورند . ناگاه ديدم كه نزديك به چهل كجاوه ومحمل پيدا شد . گفتند : « حرم محترم حضرت سيّد شهدا وفرزندان فاطمهء زهرا در اين محملهايند . »
ناگاه ديدم حضرت امام زين العابدين عليه السّلام بر شتر برهنه سوار است وعليل ورنجور ومجروح است وخون از گردن مباركش مىريزد ومىگريد واز روى حزن واندوه شعري چند مىخواند به اين مضمون :
« اى بدترين امتها ! خدا خير ندهد شما را كه رعايت جد ما [ را ] در حق ما نكرديد . در روز قيامت كه ما وشما نزد أو حاضر شويم ، چه جواب خواهيد داد ؟ ما را بر شتران برهنه سوار كردهايد ومانند أسيران مىبريد . گويا كه ما هرگز به كار دين شما نيامدهايم وما را ناسزا مىگوييد ودست بر هم مىزنيد وبه كشتن ما شادى مىكنيد . واي بر شما ! مگر نمىدانيد كه رسول خدا وسيّد أنبيا جد من است ؟ اى واقعهء كربلا ! اندوهى بر دل ما گذاشتى كه هرگز تسكين نمىيابد . »
أهل كوفه به أطفال وكودكان أهل بيت ترحم مىكردند . پس امّ كلثوم زجر كرد ايشان را كه : « اى أهل كوفه ! تصدق بر ما أهل بيت رسالت ، حرام است . » وآنها را از دست ودهان كودكان مىگرفت وبر زمين مىانداخت وزنان أهل كوفه از مشاهدهء أحوال آن مقربان حضرت ذو الجلال مىگريستند . امّ كلثوم چون صداى گريهء ايشان را شنيد ، از ميان محمل صدا زد : « اى أهل كوفه ! مردان شما ، ما را مىكشند وزنان شما بر ما مىگريند . خدا در روز قيامت ميان ما وشما حكم كند . »
در اين حال صداى شيون برخاست . ناگاه ديدم سرهاى شهيدان را كه بر سر نيزهها كرده بودند ، پيدا شد ودر ميان آنها سرى ديدم در نهايت حسن وصفا ، شبيهترين خلق به رسول خدا كه مانند ماه تابان مىدرخشيد واثر خضاب از لحيهء مباركش ظاهر بود .
چون زينب خاتون را نظر بر سر آن سرور افتاد ، سر خود را بر چوب محمل زد كه خون بر زمين ريخت .
از سخنان جانسوز آن نور ديدهء زهرا ، آتش حسرت از ثرى به ثريا زبانه كشيد واز أشك خونين حاضران ، رخسارهء زمين گلگون شد واز دود آه دلسوختگان ، هوا تيره شد .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 715 - 717