هامش
- گفتم : « چگونه جزع نكنم واضطراب ننمايم وحال آنكه سيد وبزرگ وپدر خود را وبرادران وعموها وفرزندان عموها وياران خود را مىبينم كه عريان در ميان خاك وخون افتادهاند . ايشان را كفن ودفن نكردهاند وهيچكس متوجه ايشان نمىشود ونزديك ايشان نمىآيد . گويا كه ايشان كافران ديلم وتركند . »
زينب گفت : « جزع مكن اى فرزند برادر كه اين واقعه را خبر داد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلم كه به جدّ وپدر وعمّ تو خواهد رسيد وخبر داد كه حق تعالى گرفته است پيمان گروهى از اين امّت را كه فراعنهء زمان ايشان را نمىشناسند ودر ميان أهل آسمانها معروفند . ايشان خواهند آمد واين اعضاى پارهپاره را جمع خواهند كرد وبا اين بدنهاى مجروح دفن خواهند كرد ونشانى كه براي قبر پدر تو كه سيد شهيدان است ، نصب خواهند كرد كه به مرور ليالي وأيام اثر آن قبر محو نشود ونشانش برطرف نشود وسعى بسيار خواهند كرد پيشوايان كفر واتباع ضلالت در محو نمودن وبرطرف كردن اين اثر . هرچند ايشان سعى زيادة خواهند كرد ، ظهور وعلو آن بيشتر ظاهر خواهد شد . »
پس گفت : خبر داد مرا أم أيمن كه روزى حضرت رسالت صلّى اللّه عليه وآله وسلم به ديدن حضرت فاطمهء زهرا عليها السّلام آمد . پس فاطمه براي آن حضرت حريره ساخت ونزد رسول خدا حاضر كرد . حضرت أمير مؤمنان عليه السّلام طبق خرمايى آورد . امّ أيمن گفت : من كاسه آوردم كه در آن شير ومسكه بود . پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلم وأمير مؤمنان وفاطمه وحسن وحسين عليهم السّلام از آن حريره تناول كردند واز آن شير آشاميدند واز آن خرما ومسكه ميل فرمودند . پس حضرت علي عليه السّلام إبريق وتشتى آورد وآب بر دست حضرت رسالت صلّى اللّه عليه وآله وسلم ريخت . چون حضرت دستهاى خود را شست ، دست تر بر روى مباركش كشيد . پس نظر كرد به سوى على وفاطمه وحسن وحسين عليهم السّلام ؛ نظري كه آثار سرور وشادى در روى مباركش مشاهده كرديم . آنگاه مدتي به سوى آسمان نظر كرد . پس روى مبارك خود را به جانب قبله گرداند ودستهاى خود را به سوى آسمان گشود وبسيار دعا كرد . پس به سجده رفت ودر سجده صداى گريهء آن حضرت بلند شد . آب ديدهاش بر زمين جارى شد . پس سر از سجده برداشت وساعتي سر در زير افكند ومانند باران تند آب از ديدهء مباركش مىريخت . چون أهل بيت رسالت اين حالت را در أو مشاهده كردند ، همه اندوهناك شدند . من نيز از حزن ايشان محزون شدم وجرأت نمىكردم كه از سبب اين گريه از آن حضرت سؤال كنم .
چون اين حالت بسيار به طول انجاميد ، على وفاطمه عليهما السّلام گفتند : « سبب گريهء تو چيست يا رسول اللّه ؟ ! خدا هرگز ديدههاى تو را گريان نگرداند . به درستى كه اين حالت كه در تو مشاهده كرديم ، دلهاى ما را مجروح كرد . »
پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلم رو به حضرت أمير مؤمنان عليه السّلام آورد وگفت : « اى برادر وحبيب من ! چون شماها را نزد خود مجتمع ديدم ، از مشاهدهء شما ، مرا سروري حاصل شد كه هرگز چنين شادى در خود نيافته بودم ومن در شما نظر مىكردم وخدا را شكر مىكردم كه چنين نعمتها به من كرامت كرده است ؛ كه ناگاه جبرئيل عليه السّلام بر من نازل شد وگفت : « يا محمّد ! به درستى كه خداى تعالى مطلع شد بر آنچه در نفس -