تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 797

مساهمون:

ص٧٩٧
منهم ناج ، ولقد صدق عليهم إبليس « 1 » هو كذوب ، أنّه لا ينفع مع عداوتكم عمل صالح ، ولا يضرّ مع محبّتكم وموالاتكم ذنب غير الكبائر . قال زائدة : ثمّ قال عليّ بن الحسين عليه السّلام بعد أن حدّثني بهذا الحديث : خذه إليك ما « 2 » لو ضربت في طلبه أباط الإبل حولا لكان قليلا « 3 » . « 4 »
هامش
( 1 ) - [ زاد في الأسرار وتظلّم الزّهراء والمعالي : ظنّه و ] . ( 2 ) - [ في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار وتظلّم الزّهراء والمعالي : أما ] . ( 3 ) - [ زاد في العوالم : توضيح : « العسّ » القدح العظيم ، قولها : « رمق بطرفه » أي نظر ، ونشج الباكي ينشج بالكسر نشيجا إذا غصّ بالبكاء في حلقه من غير انتحاب ، وخبطه يخبطه ضربه شديدا ، والبعير بيده الأرض وطئه شديدا ، والقوم بسيفه جلدهم ، « وضفّة النّهر » بالكسر أي جانبه ، والتّزعزع التحرّك ، وكذلك الميد ، والاصطفاق الاضطراب يقال : الرّيح تصفق الأشجار فتصطفق ، والموتور الّذي قتل له قتيل فلم يدرك بدمه ، تقول منه : وتره يتره وترا وترة ، وضرب آباط الإبل كناية عن الرّكض والاستعجال ، فإنّ المستعجل يضرب رجليه بإبطي الإبل ليعدو ، أي لو سافرت سفرا سريعا في طلبه حولا ] . ( 4 ) - ابن قولويه رحمه اللّه به سندهاى معتبر از زايدة بن قدامه روايت كرده است كه گفت : روزى به خدمت امام زين العابدين عليه السّلام رفتم . فرمود : « اى زايده ! شنيده‌ام كه تو به زيارة قبر جناب امام حسين عليه السّلام مىروى ؟ » زايده گفت : « بله ! چنين است كه به شما رسيده است . » حضرت فرمود : « چرا چنين مىكنى وحال آن كه تو را قرب ومنزلتي نزد خليفه هست . أو راضى نيست كه كسى ما را دوست داشته باشد وما را بر ديگران زيادتى دهد وفضايل ما را ياد كند وحق ما را بر اين أمت ذكر كند . » زايده گفت : « به خدا سوگند كه نمىكنم اين را مگر از براي خدا ورسول أو . پروا ندارم از خشم هر كه به خشم آيد بر من ، وبر من عظيم وگران نيست آزارى كه به من برسد به اين سبب . » پس حضرت سه مرتبه فرمود : « بشارت باد تو را پس بشارت باد . به درستى كه خبر مىدهم تو را به خبري كه از چيزهاى محتجب ومخزون است نزد من . به درستى كه چون در صحراى كربلا به ما رسيد ، آنچه رسيد وبا پدرم شهيد شدند از فرزندان وبرادران وخويشان وياران وآنچه شنيده‌اى . حرم أو وزنان أو را بر شتران سوار كردند وبه جانب كوفه مىبردند ، چون به جنگ‌گاه رسيديم ، نظر من بر كشتگان افتاد ايشان را در ميان خاك وخون ديدم كه مدفون نكرده بودند ايشان را . قلق عظيم در دل من به هم رسيد واندوه بزرگى در سينهء من حادث شد . نزديك شد كه جان از بدنم مفارقت كند كه در آن وقت عمهء من زينب ، دختر علىّ مرتضى آن حالت را در من مشاهده كرد . مضطرب شد وگفت : « اين چه حالت است كه در تو مشاهده مىكنم ؟ نزديك است كه خود را هلاك كنى اى بقيه ويادگار جدّ وپدر وبرادران من . » -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 797 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية