هامش
- چون تاريكى شب پرده ظلام بركشيد وظلمت جهان را كران تا كران در سپرد . حضرت زينب عليها السّلام به مواضع خيام برادرش ، فرزند خير الأنام به آن حال نگران شد وآن أطفال برهنه وگرسنه وتشنه را در أطراف خويش بديد كه نداى « وا عمّتاه ! » برآوردند وهمى گفتند : « جگر ما از تشنگى بتافت ورنج گرسنگى امعاى ما را بخورد . »
ديگرى در طلب پرده وستر ناله بركشيد . آن حضرت لطمه بر چهره خويش بزد ونظري به برادرش بيفكند وبا خواهرش امّ كلثوم فرمود : « ما نصنع هذه اللّيلة بهذه الفتيات الضّائعات وهذه الفتيان الصّغار وهذه الأطفال ؛ امشب با اين دختران كه در اين بيابان بىكس وغريب بيفتادهاند واين كودكان وأطفال چه كنيم ؟ »
امّ كلثوم عرض كرد : « رأى ، رأى تو است . »
فرمود : « اى امّ كلثوم ! رأى چنان است كه اين أطفال را فرآهم كنيم وبرادرزاده وروشنى چشمم زين العابدين بيمار را در ميان ايشان جا دهيم وتو از يك سوى ومن از يك جانب ديگر تا بامداد به حراست ايشان بنشينيم . »
امّ كلثوم عليها السّلام عرض كرد : « آنچه بفرمايى ، همان است . » پس امام بيمار را بدون اين كه بسترى در زير يا زبرپوشى بر روى باشد ، در ميان ايشان بگذاشتند وآن حضرت از شدت غم واندوه ومحنت ومصيبت ، نيروى خواب راندن نداشت وزنان بانگ نوحه وناله برآوردند .
آنگاه حضرت زينب خاتون با امّ كلثوم عليها السّلام فرمود : « نيك مىدانى كه من از شدت گريه بر برادرت حسين عليه السّلام وپسران أو وبرادرزادگانش بسى تعب يافتهام . دوست همى دارم كه ساعتي سر به خواب نهم وتو ايشان را حراست كنى . »
عرض كرد : « به اختيار تو است . »
پس آن حضرت سر به زمين نهاد . ناگاه از دهنه بيابان سواري نمايان شد . امّ كلثوم از ديدارش بر خويشتن بلرزيد وندا بركشيد : « اى خواهرك من ! بنشين . ندانيم در اين سواد شب ، ما را چه مىرسد . »
بالجملة ، زينب خاتون ترسان وپريشان بنشست وخواهرش را لرزان بديد . فرمود : « اى خواهرك من ! چه تو را در بيم افكنده است ؟ »
گفت : « از اين بيابان ، سواري نمايان شده است . ندانيم از وحوش بيابانى يا از لشكر باشد . »
چون آن سياهى نزديكى گرفت ، هر يك از ايشان خويشتن را بر ديگرى افكند وأطفال نداى : « يا جدّاه ! وا محمّداه ! وا عليّاه ! وا حسناه ! وا حسيناه ! وا ضيعتاه بعدك يا أبا عبد اللّه » برآوردند ، چون آن سياهى نزديك شد ومنكشف گشت ، صورت شخصي نمايان شد . « فقالت زينب : بحقّ اللّه عليك من تكون أيّها الرّجل فقد روّعت واللّه قلوبنا وقلوب هذه الفتيات الضّائعات والأطفال الصّغار » .
زينب عليها السّلام فرمود : « اى مرد ! به حقّ خداى بر گوى كيستى . همانا دل ما را بيمناك ساختى . »
« فقال : لا تجزعي أنا أبوك أمير المؤمنين ، أتيت أحرسك هذه اللّيلة » .
فرمود : « بيمناك مباش ! من پدرت أمير مؤمنانم . بيامدهام تا در اين شب تو را حراست كنم . » -