تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 664

مساهمون:

ص٦٦٤
بشيء ( 1 * ) ( 3 * ) ( 5 * ) ( 6 * ) ، « 1 » ونادى شمر بن ذي الجوشن الفرسان والرّجّالة فقال : ويحكم ! ما تنتظرون بالرّجل ثكلتكم أمّهاتكم ؟ فحملوا عليه من كلّ جانب ، فضربه زرعة بن شريك على كتفه اليسرى فقطعها ، وضربه آخر منهم على عاتقه فكبا منها لوجهه ، وطعنه سنان بن أنس النّخعيّ بالرّمح فصرعه ، وبدر إليه خولى بن يزيد الأصبحيّ فنزل ليجتزّ رأسه فأرعد . فقال له شمر : فتّ اللّه في عضدك ، ما لك ترعد ؟ ونزل شمر إليه فذبحه ، ثمّ رفع رأسه إلى خولى بن يزيد . « 2 » المفيد ، الإرشاد ، 2 / 115 - 117 - عنه : القمي ، نفس المهموم ، / 361 - 362
هامش
( 1 ) - [ إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم ] . ( 2 ) - چون از ياران حسين عليه السّلام جز سه تن از خاندانش به جا نماند ، رو به مردم از خود دفاع كرد وآن سه تن نيز دفع دشمن از آن جناب مىنمودند تا آن كه آن سه نيز كشته شدند . تنها ماند وزخم‌هاى گران كه بر سر وبدنش رسيده بود ، أو را سنگين كرده بود . پس با شمشير آن بىشرمان را مىزد وآنان از برابر شمشيرش به راست وچپ پراكنده مىشدند . حميد بن مسلم گويد : به خدا مرد گرفتار ومغلوبى را هرگز نديدم كه فرزندان وخاندان ويارانش كشته شده باشند ودلدارتر وپابرجاتر از آن بزرگوار باشد ؛ چون پيادگان بر أو حمله مىافكندند ، أو با شمشير به آنان حمله مىكرد وآنان از راست وچپش مىگريختند ؛ چنانچه گله گوسفند از برابر گرگى فرار كنند . شمر بن ذي الجوشن كه چنان ديد ، سوارگان را پيش خواند وآنان در پشت پيادگان قرار گرفتند . سپس به تيراندازان دستور داد تا أو را تيرباران كنند . پس تيرها را به سوى آن مظلوم رها كردند ( آن قدر تير بر بدن شريفش نشست ) كه مانند خارپشت شد . پس آن حضرت از جنگ با آن بىشرمان باز ايستاد ومردم در برابرش صف زدند . خواهرش زينب به در خيمه آمد ورو به عمر به سعد بن أبي وقاص كرد وفرياد زد : « واي بر تو اى عمر ! آيا أبو عبد اللّه را مىكشند وتو نگاه مىكنى ؟ » عمر پاسخ زينب را نگفت . زينب فرياد زد : « واي بر شما ! آيا يك مسلمان ميان شما مردم نيست ؟ » كسى پاسخش را نداد . شمر بن ذي الجوشن به سوارگان وپيادگان فرياد زد : « واي بر شما ! دربارهء اين مرد چشم به راه چه هستيد ؟ مادرانتان در عزاى شما بگريند ؟ » پس آن فرومايگان از هر سو به آن حضرت حمله‌ور شدند . زرعه بن شريك ضربتي به شانهء چپ آن بزرگوار زد وآن را جدا كرد . ديگرى ضربت به گردنش زد وحضرت به رو درافتاد . سنان بن انس نيزه به أو زد وأو را به خاك افكند . خولى بن يزيد اصبحى پيش دويد . از أسب به زير آمد كه سر آن بزرگوار را جدا كند . لرزه بر اندامش افتاد . شمر گفت : « خدا بازويت را از هم جدا كند . چرا مىلرزى ؟ » وخود آن سنگدل پياده شده سر حضرت را بريد . آن‌گاه آن سر مقدس را به خولى سپرد . رسولي محلاتى ، ترجمهء ارشاد ، 2 / 115 - 116
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 664 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية