تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 608

مساهمون:

ص٦٠٨
هامش
- به عمه‌اش فرمود : « مرا بر سينهء خود بدار . همانا پسر رسول خداى فرا مىرسد . » پس زينب از پس پشت آن حضرت بنشست وأو را به سينه خود تكيه داد . جناب سيّد الشهدا صلوات اللّه عليه از رنجورى پسرش پرسش همى كرد وامام زين العابدين حمد خداى را مىگذاشت . آن‌گاه عرض كرد : « اى پدر ! امروز با اين گروه منافق ملعون چه به پاى بردى ؟ » فرمود : « اى فرزند ! قد استحوذ عليهم الشّيطان فأنساهم ذكر اللّه الملك المنّان » ؛ شيطان بر اين جماعت چنگ درافكند وياد خداى را فراموش كردند وآتش حرب در ميان ما وايشان افروخته شد ؛ چندان كه زمين از خون ما وايشان رنگين شد . » علي بن الحسين عرض كرد : « اى پدر ! كجاست عمم عباس ؟ » چون اين سؤال كرد ، گريه در گلوى جناب زينب خاتون گره گشت ، وهمى در چهرهء مبارك برادرش نظر مىكرد تا چه پاسخ فرمايد . چه از بيم اين كه مرض آن حضرت شديد گردد ، از شهادت عمش عباس خبر نداده بودند . پس حضرت سيّد الشهدا روحنا ومهجنا له الفدا فرمود : « اى فرزند ! عمت را در كنار نهر فرات شهيد كردند . » علي بن الحسين سلام اللّه عليهما چنان بگريست كه بيهوش بيفتاد ؛ چون به خود پيوست ، از ديگر عموها همى بپرسيد وآن حضرت فرمود : « كشته شدند . » از برادرش على وپاره ديگر بپرسيد . امام عليه السّلام فرمود : « اى پسر ! دانسته‌باش كه در اين خيمه‌ها جز من وتو مردى زنده نيست واما اين جماعت كه تو از ايشان پرسش مىگيرى ، به جمله روى خاك بيفتاده‌اند . » امام زين العابدين بسيار بگريست وبه عمه‌اش زينب فرمود : « اى عمه ! شمشيرى وعصايى به من‌بده . » پدرش فرمود : « با اين‌ها چه مىكنى ؟ » عرض كرد : « بر عصا تكيه كنم وبا شمشير در پيش روى فرزند رسول خدا جنگ نمايم . چه بعد از وى ، خيرى در زندگى نيست . » امام عليه السّلام آن حضرت را منع كرد وأو را در بغل گرفت وفرمود : « اى فرزند ! تو از ذريه من ، أطيب هستى وأفضل عترت من باشى ، وتو خليفهء من بر اين عيال واطفالى . چه ايشان همه غريب وتنها وبىيار هستند وبه درد ذلت ويتيمى وشماتت دشمنان ونوائب زمان دچارند . هر وقت بيرون خواهند شوند ، ايشان را ساكت وساكن دار وچون پريشان شوند ، مأنوس فرماى وبا سخن نرم خاطرهاى ايشان را تسلى ده ! چه از مردان ايشان كسى كه ايشان به أو انس گيرند ، غير از تو باقي نيست وهيچ‌كس را ندارند كه غم واندوه خويش را به أو بنمايند ، مگر تو . ايشان را بگذار تا تو را ببويند وتو ايشان را ببوى وايشان بر تو بگريند وتو بر ايشان گريستن كن . » آن‌گاه دست أو را بگرفت وبه أعلى صوت خود صيحه برزد : « اى زينب ! اى امّ كلثوم ! اى سكينه ! اى -