« 1 » « 2 » يا أخيّاه ! وابن « 1 » أخيّاه « 2 » ! وجاءت حتّى أكبّت « 3 » عليه ، فأخذ الحسين عليه السّلام برأسها ، فردّها إلى الفسطاط « 4 » وأمر « 5 » فتيانه فقال « 5 » : احملوا أخاكم ، فحملوه « 6 » حتّى وضعوه بين يدي الفسطاط الّذي كانوا يقاتلون أمامه « 4 » . « 7 »
المفيد ، الإرشاد ، 2 / 109 - 110 - عنه : القمي ، نفس المهموم ، / 312 ؛ الأمين ، أعيان الشّيعة ، 7 / 138 ؛ النّقدي ، زينب الكبرى ، / 103 - 104 ، مثله الميانجي ، العيون العبري ، / 152
ولم يزل يتقدّم رجل بعد رجل من أصحابه فيقتل حتّى لم يبق مع الحسين عليه السّلام إلّا
هامش
( 1 - 1 ) [ الأعيان : يا حبيباه يا ابن ] .
( 2 - 2 ) [ زينب الكبرى : يا حبيباه وابن أخاه ] .
( 3 ) - [ في زينب الكبرى والعيون : انكبّت ] .
( 4 - 4 ) [ لم يرد في الأعيان ] .
( 5 - 5 ) [ زينب الكبرى : وقال لفتيانه ] .
( 6 ) - [ زاد في نفس المهموم والعيون : من مصرعه ] .
( 7 ) - پس فرزندش علي بن الحسين عليه السّلام پيش آمد ومادرش ليلى دختر أبى قرة بن عروة بن مسعود ثقفى بود واز زيباترين مردم آن زمان بود ودر آن روز نوزده سال داشت . پس حمله افكند ومىگفت : « منم على فرزند حسين بن علي ، به خانهء خدا سوگند ما سزاوارتر به پيغمبر هستيم . به خدا سوگند پسر زنازاده بر ما حكومت نخواهد كرد . با شمشير ، شما را مىزنم واز پدر خويش دفاع مىكنم . ( شمشير مىزنم ) شمشير زدن جوانى هاشمي وقرشي . »
پس چندبار چنين حمله افكند ومردم كوفه از كشتن أو خوددارى مىكردند . مرة بن منقذ عبدي گفت :
« گناهان عرب به گردن من باشد ، اگر اين جوان بر من بگذرد وچنين حمله افكند ومن داغ مرگش را بر دل پدرش ننهم . » پس همچنان كه حمله افكند ، مرة بن منقذ سر راه بر أو گرفت وبا نيزه أو را بزد . آن جناب به زمين افتاد وآن بىشرم مردم گرد أو را گرفتند وبا شمشيرهاى خود پارهپارهاش كردند .
حسين عليه السّلام آمد تا بر سر آن جوان ايستاده وفرمود : « خدا بكشد مردمى كه تو را كشتند ، اى پسرم ! چه بسيار اين مردم بر خدا وبر دريدن حرمت رسول صلّى اللّه عليه واله وسلم بىباك گشتهاند ! » وأشك از ديدگان حقبينش سرازير شد . سپس فرمود : « پس از تو هلاك وزوال بر دنيا ! »
در اين حال زينب ، خواهر حسين عليه السّلام از خيمه بيرون دويد وفرياد مىزد : اى برادرم واى فرزند برادرم ! وشتابانه آمد تا خود را به روى آن جوان انداخت . حسين عليه السّلام سر خواهر را بلند كرد وأو را به خيمه بازگرداند وبه جوانان خود فرياد زد : « برادرتان را برداريد . »
پس جوانان آمدند وأو را برداشتند تا جلوى خيمه كه پيش روى آن جنگ مىكردند وبر زمين نهادند .
رسولي محلاتى ، ترجمهء ارشاد ، 2 / 110