تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
هامش
- مختصر آن اين است كه : چون حضرت حسين عليه السّلام در شب عاشورا از خيمه بيرون آمد ومقدارى مسافت طي كرد ، نافع بن هلال با شمشير برهنهء خود از عقب سر آن حضرت روان شد . چون آن حضرت صداى پايى شنيد ، فرمود : « كيستى ؟ » نافع عرض كرد : « من هستم يا بن رسول اللّه بابى أنت وامّى ! » آن حضرت فرمود : « چرا اين وقت شب از خيمه بيرون آمدى ؟ » نافع گويد : عرض كردم : « پدر ومادرم فداى شما باد ! اين دل شب از خروج شما به جانب معسكر دشمن نگران شدم . » فرمود : « اى نافع ! بيرون آمدم كه در اين أطراف تحقيقى بنمايم واين گودال‌ها را بنگرم . مبادا دشمن كمين بنمايد وهنگام قتال به حرم حمله كند . » پس آن حضرت مراجعت كرد واين كلام را تذكره مىنمود : « هي هي واللّه وعد لا خلف فيه » . پس به من فرمود : « اى نافع ! چرا اين دل شب به ميان اين دو كوه نمىروى تا از دشمن نجات يأبى ؟ » نافع خود را به قدمهاى حضرت انداخت وگفت : « اگر من چنين كنم ، مادر به عزايم نشيند ، اى سيد ومولاي من . اين شمشير را به هزار درهم خريدم وأسب خود را نيز به هزار درهم خريده‌ام وبه خدا قسم ، محال است كه از خدمت شما به جايى روم تا شمشيرم از بريدن واسبم از دويدن بازنماند . » نافع گويد : « آن‌گاه از من گذشت وبه خيمهء خواهرش زينب داخل شد . من در خارج خيمه منتظر ايستادم كه شايد آن حضرت از خيمه بيرون آيد . پس خواهرش برخاست ومتكايى از براي برادر بنهاد وآهسته مشغول صحبت شدند . ناگاه صداى زينب بلند شد وگفت : « وا أخاه أشاهد مصرعك » برادر جان ! من چگونه تو را كشته بينم وبه رعايت اين أطفال وزنان مبتلا بشوم وتو خود مىدانى كه اين گروه جفاپيشه چه قدر كينه وبغض ما دارند ؛ « يعزّ عليّ مصرع هؤلاء الصفوة وأقمار بني هاشم . » بعد عرض كرد : « برادر جان ! آيا اين بقيهء أصحاب خود را اختبار وامتحان كرده‌اى ؟ من مىترسم كه وقت قتال واشتعال نائرهء حرب ، ايشان نيز بروند وتو را تنها بگذارند . » حضرت بگريست وفرمود : « بله ! آن‌ها را امتحان كردم كه همه مشتاق مرگ هستند ؛ مثل اشتياق طفل به پستان مادر وهمه دلير وشجاع مىباشند . » نافع از شنيدن اين مقال از زينب گريست وبه خيمهء حبيب بن مظاهر برفت وصورت واقعه را به عرض رساند وگفت : « اى حبيب ! من خواهرش را بسيار پريشان ومضطرب ديدم وگمان مىكنم كه ديگر زنان وأطفال نيز با خبر باشند وبا وى جزع وبىتابى بنمايند . آيا مىتوانى أصحاب را جمع كنى وايشان را به كلامي مطمئن وآسوده‌خاطر بنمايى ؟ » حبيب گفت : سمعا وطاعة سپس از جا برخاست وأصحاب را ندا كرد . همه جمع آمدند . پس بني هاشم را فرمود : « شما به خيمه‌هاى خود مراجعت بنماييد . » آن‌گاه به أصحاب خطاب كرد وگفت : « يا أصحاب الحميّة وليوث الكريهة ! اينك نافع به من خبر مىدهد كه عليا مخدره خاطرش پريشان است واز ما مطمئن نيست . اكنون مرا خبر بدهيد از نيت‌هاى خود . » -