المقرّم ، مقتل الحسين عليه السّلام ، / 265 - 266 - عنه : الصّادق ، وليدة النّبوّة والإمامة ، / 121 - 122 ؛ مثله الميانجي ، العيون العبري ، / 93 - 95
كما في بعض الكتب عن فخر المخدّرات زينب عليها السّلام قالت : لمّا كانت ليلة عاشوراء
هامش
- أصحاب چون اين بشنيدند ، سرهاى خود را برهنه كردند وشمشيرها را از غلاف كشيدند وقسم ياد كردند كه « تا يك نفر از ما زنده است ، نمىگذاريم كسى به خيام طاهرات نزديك شود . »
حبيب فرمود : « پس با من بياييد . »
أصحاب به همراه حبيب به در خيمهء عليا مخدره زينب آمدند وصداها بلند كردند كه : « اى بانوان حريم عصمت واى پردگيان ودايع رسالت ! اينك همهء أعوان وأنصار شما هستند كه قسم ياد كردهاند كه تا قبضهء شمشير در دست آنهاست ، دشمن را از شما دفع دهند وهر كس به اين خيام نزديك شود ، سر از بدنش بردارند ؛ چون صداى أصحاب به گوش حضرت سيّد الشهدا رسيد ، به أهل حرم خطاب كرد وفرمود :
« اخرجن عليهم يا آل يس » .
مخدرات فاطميات وعلويات بيرون دويدند وآنها را به نصرت تحريص كرده ، فرمودند : « حاموا أيّها الطّيّبون عن الفاطميات » : « اى مردان پاك سرشت ! حمايت بكنيد به فاطميات وزنان هاشميات واگر كوتاهى بنماييد ، عذر شما نزد جدّ ما رسول خدا صلّى اللّه عليه واله وسلم چه خواهد بود ؟ »
راوي گويد : سوگند به خداى لا شريك له كه أصحاب از شنيدن اين كلمات چنان ضجه وناله كردند كه گفتى زمين متزلزل شد واسبها به شيهه وصيحه درآمدند . گويا صاحبان خود را صدا مىكردند .
وبه روايت مخزن البكا ومهيج الأحزان ونور العين والدمعة الساكبة وديگران اين است كه عليا مخدره سكينه مىفرمايد : « من در خيمه نشسته بودم . » ( تفصيل اين روايت در ترجمه سكينه بيايد ) تا آنجا كه گويد : « عمّهام مرا ديد كه أشك از ديدههاى من مىريزد . من قصه را نقل كردم كه پدرم را تنها گذاشتهاند ورفتهاند واين وقت نالهء عمّهام زينب بلند شد ومىگفت : « وا جداه ! وا علياه ! وا حسيناه ! وا قلة ناصراه ، أين الخلاص من الأعداء ، ليتهم يقنعون بالفداء » : « اى كاش راضى مىشدند كه عوض برادرم مرا بكشند . »
اين وقت بانگ ناله وعويل از خيمه بالا گرفت . چون پدر بزرگوارم صداى گريه ايشان را شنيد ، با چشم گريان وارد خيمه شد وفرمود : « اين صداى گريه چيست ؟ »
عمّهام گفت : « يا أخي ردنا إلى حرم جدّنا » : « اى برادر ! ما را به مدينه برگردان . »
پدرم فرمود : « خواهر جان ! چگونه با اين گروه دشمنان ممكن است ؟ »
عليا مخدره زينب عرض كرد : « جلالت جد وپدر ومادر وبرادر خود را بيان كردهاى ؟ اين قوم شايد تو را نشناسند . »
فرمود : « من خود را معرفى كردم ، گوش ندادند وآنها را موعظه نمودم ، نپذيرفتند ، وسخن مرا قبول نكردند وايشان جز كشتن من چيزى در نظر ندارند . چاره نيست مگر آن كه مرا كشته وبر خاك افتاده ببينند ؛ ولى شما را وصيت مىكنم به تقوى وصبر وتحمل . جدّ شما اين خبر را داده است وخلف نمىشود وعدهء أو . من شما را به خداوند يكتا مىسپارم . »
محلاتى ، رياحين الشريعة ، 3 / 84 - 86