وصحبت زينب أخاها الحسين لمّا التقى بجيش عبيد اللّه بن زياد ، فأظهرت من الجزع وشدّة الألم ما يفتّت الأكباد .
قالت ، لمّا زحف عمر بن سعد نحو الحسين ، والحسين جالس أمام بيته محتبيا بسيفه :
يا أخي ! أما تسمع الأصوات قد اقتربت ؟ فرفع الحسين رأسه فقال : إنّي رأيت رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم في المنام فقال لي : إنّك تروح إلينا . فلطمت أخته وجهها وقالت : يا ويلتاه . فقال
هامش
- محرم شمر ملعون ولشكريان سلاح جنگ بپوشيدند وصداى مرد ومركب واسلحه برخاست وگوشزد أهل بيت شد ، وامام حسين عليه السّلام كه در آن حال بر باب سراپرده نشسته بود ، واصلاح تيغ وسنان مىفرمود ، ناگاه خوابى به چشمش درآمد .
پس از آن بيدار شد وفرمود : « اى خواهر ! در اين ساعت جدّم محمّد وپدرم على ومادرم فاطمه وبرادرم حسن صلوات اللّه عليهم را بديدم وايشان مىگفتند : اى حسين ! همانا به زودى نزد ما مىآيى . »
در بعضي روايات است كه فرمودند : « فردا نزد ما مىآيى . »
پس زينب سلام اللّه عليها بر چهره مبارك لطمه بزد وصيحه بركشيد . امام حسين عليه السّلام فرمود : « مهلا لا تشمتي القوم بنا ؛ آرام وآهسته باش واين جماعت را بر ما به شماتت مدار . »
وبه روايتي رسول خداى فرمود : « إنّك تروح الينا » ؛ چون زينب اين كلمات بشنيد ، با دست شريف چهرهء مبارك را آسيب همى زد ، وبه ويل وواي فرياد برداشت . امام عليه السّلام فرمود : « اى خواهر ! تو را نزيبد كه بانگ به ويل وواي برآورى . اى خواهر ! خاموشى جوى . خدايت رحمت كند وصدا به ناله بر ميار كه مورث شماتت اين قوم شود . »
وچون امام عليه السّلام بعد از مكالمات با آن گروه شقاوتپژوه به سراپرده شريف روان شد ، زينب عليها السّلام فرمود : « چون نگريستم كه آن حضرت به سراپرده باز مىشود ، به خيمه خويش برفتم وبنشستم ؛ باشد كه نداند من بيرون خيمه به نظاره بودم . چون به ميان سراپرده آمد ، فرمود : كجاست زينب ؟ »
عرض كردم : « لبّيك يا أخي . »
آنگاه امّ كلثوم را طلب فرمود . بعد از آن فرمود : رقيه ، صفيه ، سكينه وفاطمه را بخوانيد ؛ چون همگى حاضر شدند ، عرض كردند : « يا أبا عبد اللّه ! مگر حاجتي است ؟ »
فرمود : « حاجت من همگى آن است كه وصيت مىكنم شما را گاهى كه من كشته مىشوم ، گريبان بر من پاره مكنيد وچهره را لطمه مزنيد وصورت مخراشيد ! »
وبقيه مكالمات چنان است كه از اين پيش ذكر شد ؛ تا آنجا كه فرمود : « اگر مرغ قطا را شبانگاه دست بازداشتند ، در آشيان خود آسوده بخفتى » واين مثل از اين پيش در كتاب أحوال حضرت سيّد سجاد تحت عنوان « وقايع عاشورا » مذكور شد وحكايت آن نيز مسطور ومشروح افتاد وبه أعادت حاجت نيست .
( 1 ) . يعنى : شمشير را به زانو نهاده وبند شمشير را مانند كمربند به كمر انداخته وزانوان خود را در ميان آن بند مهار كرده وتكيهگاه ساخته بود . يا اينكه دو طرف غلاف شمشير را به دست گرفته ووسط آن را بر سر زانو تكيه داده بود .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السّلام ، 1 / 207 ، 212 - 213