هامش
- پس بر بالين آن حضرت نشست وهر كه در آن خانه بود ، بيرون كردند . پس فرمود : « اى پسر عم ! هرگز مرا دروغگو وخائن نيافتى . از روزى كه با من معاشرت نمودهاى ، مخالفت تو نكردهام . »
حضرت علي عليه السّلام فرمود : « معاذ اللّه ! تو داناترى به خدا ونيكوكارتر وپرهيزكارتر وكريمتر واز خدا ترسانترى از آن كه تو را سرزنش كنم به مخالفت خود ، وبر من بسيار گران است مفارقت تو ؛ وليكن امرى است كه چارهاى از آن نيست . به خدا سوگند كه تازه كردى بر من مصيبت رسول خدا صلّى اللّه عليه واله وسلم را ، وعظيم شد وفات تو ونيافتن تو بر من . پس مىگويم : إنّا للّه وإنّا اليه راجعون براي مصيبتى كه چه بسيار دردآورنده است مرا وچه بسيار سوزنده وبه حزن آورنده است مرا . به خدا سوگند ، اين مصيبتى است كه تسلّىدهنده ندارد ورزيّهاى است كه هيچچيز عوض آن نمىتواند شد . »
پس ساعتي هر دو گريستند . پس حضرت سر حضرت فاطمه را ساعتي به دامن گرفت وبه سينهء خود چسباند وفرمود : « هرچه مىخواهى ، وصيت بكن . آنچه فرمايى به عمل مىآورم وامر تو را بر امر خود اختيار مىكنم . »
پس فاطمه عليها السّلام فرمود : خدا تو را جزاى خير دهد ، اى پسر عمّ رسول خدا ! وصيت مىكنم تو را اوّل كه بعد از من ، امامه را به عقد خود درآورى ؛ زيرا مردان را چاره از زنان نيست . أو براي فرزندان من مثل من است . »
پس فرمود : « براي من نعشى قرار ده ؛ زيرا ملائكة را ديدم كه صورت نعش براي من ساختند واوّل نعشى كه در زمين ساختند ، آن بود . »
پس فرمود : باز وصيت مىكنم تو را كه نگذارى كه بر جنازهء من حاضر شوند ، يكى از آنها كه بر من ستم كردند وحقّ مرا غصب كردند ؛ زيرا ايشان دشمن من ودشمن رسول خدا هستند ونگذارى كه احدى از ايشان بر من نماز كنند ونه از اتباع ايشان ، ومرا در شب دفن كنى ؛ در وقتي كه ديدهها در خواب باشد . » [ . . . ]
چون اين خبر در مدينه منتشر شد ، مردان وزنان همه گريان شدند در مصيبت آن حضرت ، وشيون از خانههاى مدينه بلند شد . زنان ومردان به سوى خانهء آن حضرت دويدند . زنان بني هاشم در خانهء آن حضرت جمع شدند . نزديك شد كه از صداى شيون ايشان مدينه به لرزه درآيد . ايشان مىگفتند : « اى سيّده وخاتون زنان ! اى دختر پيغمبر آخر الزمان ! مردم فوجفوج به تعزيه به سوى حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام مىآمدند . آن حضرت نشسته بود . جناب امام حسن وامام حسين عليهما السّلام در پيش آن حضرت نشسته بودند ومىگريستند . مردم از گريهء ايشان مىگريستند . امّ كلثوم به نزد قبر حضرت رسول صلّى اللّه عليه واله وسلم آمد وگفت : « يا أبتاه ! يا رسول اللّه ! امروز مصيبت تو بر ما تازه شد وامروز تو از دنيا رفتى . دختر خود را به سوى خود بردى . »
مردم جمع شده بودند وگريه مىكردند وانتظار بيرون آمدن جنازة را مىكشيدند . پس أبو ذر بيرون آمد وگفت : « بيرون آوردن آن حضرت را از اين پسين به تأخير انداختند . »
پس مردم متفرق شدند وبرگشتند . چون پاسى از شب گذشت ، ديدهها به خواب رفت ، جنازة را بيرون آوردند . حضرت أمير المؤمنين وحسن وحسين عليهم السّلام وعمار ومقداد وعقيل وزبير وأبو ذر و -