السّماوي ، إبصار العين ، / 27 - مثله : الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 143 ، 144
( ومنها ) إنّه لمّا اشتدّ العطش بالحسين عليه السّلام وأصحابه ، أمر أخاه العبّاس ، فسار في عشرين راجلا يحملون القرب وثلاثين فارسا ، فجاؤوا ليلا حتّى دنوا من الماء ، وأمامهم نافع بن هلال الجمليّ ، يحمل اللّواء ، فقال عمرو بن الحجّاج : من الرّجل ؟ قال : نافع ، قال : ما جاء بك ؟ قال : جئنا نشرب من هذا الماء الّذي حلّأتمونا عنه ، قال : فاشرب هنيئا ، قال : لا واللّه لا أشرب منه قطرة والحسين عطشان هو وأصحابه ، فقالوا : لا سبيل إلى سقي هؤلاء ، إنّما وضعنا في هذا المكان لمنعهم الماء ، فقال نافع للرجّاله : املؤوا قربكم ، فملؤوها وثار إليهم عمرو بن الحجّاج وأصحابه ، فحمل عليهم العبّاس ونافع بن هلال ، فكشفوهم وأقبلوا بالماء ، ثمّ عاد عمرو بن الحجّاج وأصحابه وأرادوا أن يقطعوا عليهم الطّريق ، فقاتلهم العبّاس وأصحابه حتّى ردّوهم وجاؤوا بالماء إلى الحسين عليه السّلام .
الأمين ، أعيان الشّيعة ، 7 / 43
هامش
- وتا توانى نگذار كه آنها چاه بكنند وآبى بنوشند . بر آنها تنگ بگير ؛ چنانكه با عثمان كردند . »
عمر سعد در اينجا نهايت سختگيرى را با آنها كرد .
أبو جعفر طبري وأبو الفرج أصفهاني گويند : چون تشنگى حسين واصحابش سخت شد ، برادرش عباس بن علي را خواست وبا سى سوار وبيست تن پياده وبيست مشك أو را به فرات فرستاد . شبانه به نزديك آب آمدند . نافع بن هلال بجلى پرچم را جلو آنها مىكشيد . عمرو بن حجاج زبيدى گفت :
« كيستى ؟ » گفت : « نافع بن هلالم » . گفت : « برادر خوش آمدى ؛ اما براي چه آمدى ؟ »
گفت : « آمدم از اين آبى كه بر ما ببستيد ، بنوشم . »
گفت : « بنوش گوارا باد ! »
گفت به خدا تا حسين ويارانش تشنهاند ، قطرهاى ننوشم . »
بدانها سركشى كردند وگفتند : « آب دادن به اينها راهى ندارد . ما را اينجا گذاشتند كه به آنها آب ندهيم . »
چون ياران هلال نزديك شدند ، به پيادهها گفت : « شما مشكها را پر كنيد . »
آنها به چابكى مشكها را پر كردند وعمرو بن حجاج ويارانش بر آنها حمله كردند وعباس بن علي وهلال جلو آنها را گرفتند وآنها به قشون خود پيوستند . گفتند : « برويد جلو آنها را بگيريد . »
عمرو بن حجاج ويارانش برگشتند واندكى در جنگ وجدال گذشت وصداء كه يكى از ياران عمرو بن حجاج بود ، از هلال نيزهاى خورد وگمان برد خطرى ندارد وبعد بر اثر آن خونريزى كرد ومرد وأصحاب حسين مشكهاى آب را به حسين عليه السّلام رساندند .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 95 - 96