هامش
كرده بود كه منادى ندا كند تا مردمان به مساحق ملحق شوند وابنمطيع خود بيرون شد ودر كناسه بايستاد وشبثبن ربعي را به حراست قصرالاماره بگذاشت .
ودر اين وقت ، ابناشتر با ياران خود به ابنمطيع نزديك شد وأصحاب خود را فرمان كرد تا در آنجا فرود آيند وگفت : « شما را هول وهرب فرو نگيرد كه بگوييد اينك شبث ، آل عتبةبنالنهاس ، آلاشعث ، آليزيد بنحارث وآل فلان در رسيدند وهمچنين از بيوتات كوفه برشمرد . آنگاه گفت : « اين جماعت كه بينيد وبشنويد ، چون برق تيغ آتشبار وسنان آبدار بنگرند ، مانند ميش كه از گرگ فرار جويد ، از كنار ابنمطيع متفرق شوند وأو را تنها گذارند . »
پس أصحاب ابناشتر فرود شدند وابناشتر دامان بر كمر بر زد ودر زير آن قبا جوشن بر تن داشت . پس به ناگاه بر آن جماعت حمله افكند ودرنگى نرفت كه به جمله پشت بر جنگ داده وچنان فرار گرفتند كه پاره بر پارهاى سوار ودر أفواه كوچهها آكنده شدند . ابناشتر همچنان بتاخت تا به مساحق رسيد وعنان مركبش را بگرفت وشمشير بر وى برآهيخت .
مساحق گفت : « اى پسر اشتر ! تورا به خداى سوگند مىدهم كه هرگز در ميان من وتو خصومت يا تورا نزد من خونى بوده است كه مرا در عوض به قتل مىرسانى ؟ »
إبراهيم اورا به راه خود گذاشت وگفت : « از خاطر مسپار . »
ومساحق هميشه كردار أو را به ياد آوردى واورا ثنا بگذاشتى . آنگاه از دنبال ايشان به كناسه درآمدند وبه سوق ومسجد درشدند . ابنمطيع واشراف كوفه را به غير از عمرو بن حريث كه به سراى خويش رفته واز آنجا به صحرا روى كرده بود ، در قصر به حصار افكندند .
واز آن سوى مختار همى بيامد تا از يك جانب سوق نزول كرد وإبراهيم را با يزيد بن انس واحمربن شميط به محاصره قصر بگذاشت وايشان سه روز قصر را به دربندان بداشتند وكار بر مردم قصر دشوار شد . اينوقت شبث با ابنمطيع گفت : « در جان خود واين مردم كه با تو هستند ، يكى بنگر . چه ايشان تورا وخويشتن را نگاهبان نتوانند بود . » ابنمطيع گفت : « هرچه به صلاح وصواب مقرون دانيد ، با من بازگوييد . »
شبث گفت : « نيكو چنان است كه از بهر خود وما أمان خواهى واز اين حصار بيرون شوى وخويشتن واين جماعت را كه با تو هستند ، به هلاكت نيفكنى . »
گفت : « مرا ناگوار باشد كه از مختار أمان خواهم با اين كه حجاز وبصره در امارت أمير المؤمنين يعنى ابنزبير مستقيم مىباشد . »
گفت : « پس بدانگونه كه هيچكس نداند ، از اين قصر بيرون شو ودر كوفه به سراى هر كس كه بدو وثوق دارى ، منزل گير تا گاهى كه به صاحب خود ملحق شوى . »
عبد الرحمان بن سعيد ، اسما بن خارجه ، ابنمخنف واشراف كوفه بر اين سخن هم داستان شدند وابنمطيع