هامش
بود ، لكن امرى روىنمود كه لابد وناچار بايد هم امشب خروجكرد . » آنگاه داستان خودرا مكشوف ساخت .
مختار از قتل اياس شادمان گشت وگفت : « انشاءاللَّه تعالى أول فتح وفيروزى است كه در مرآت مراد نمايشگر شده است . » آنگاه با سعيد بنمنقذ گفت : « به پاى شو ، آتشها بر افروز وبراي علامت بلند گردان . » با عبداللَّهبن شداد گفت : « روى به كوى وبرزن كن وبه يا منصور أمت ندا بركش . » وبا سفيانبن ليلى وقدامهبن مالك گفت : « شما نيز به پاى شويد ونداى يا لثارات الحسين را از سماوات بگذرانيد . »
در بحار از مداينى مروى است كه مختاربن ابىعبيدثقفى در شب چهارشنبه چهارده شب [ باقيمانده ] از ربيع الآخر سال شصت وششم در كوفه ظهور نمود ومردمان به كتاب خداى ، سنت رسول خداى ، طلبكردن خونامامحسين واهلبيت ودفعظلم از ضعفا با وى بيعتكردند وشاعر اينشعر در اينباب گفت :« ولمّا دعا المختار جئنا لنصره * على الخيل تردي من كميت وأشقرا
دعا يا لثارات الحسين فأقبلت * تعادي بفرسان الصّياح لتثأرا »وچون آن مردم را چنان كه مسطور گرديد ، به آن أمور مأمور گردانيد ، اسلحهء خويش بر تن بيار است واين شعر بخواند :« قد علمت بيضاء حسناء الطّلل * واضحة الخدّين عجزاء الكفل
أنّي غداة الرّوع مقدام بطل * لا عاجز فيها ولا وغد فشل »معلوم باد كه بيضا ، كناية از زوجهء مختار دختر نعمانبن بشير است ، چنان كه به خواست خدا در مقام خود مسطور آيد . علىالجمله ، چون مختار اسلحهء پيكار بر تن بياراست ، ابراهيمبن اشتر با أو گفت : « همانا اين گروه كه در كوچهها ومحلات كوفه به پاسبانى هستند ، أصحاب ما را مانع مىشوند كه به ما پيوسته گردند . اگر من با اين مردم كه با من هستند ، در طرق وشوارع رهسپار گردم ومردم را دعوت كنم وبا آنان در نواحي كوفه گردش گيرم وبه شعار خويش ندا بر كشم . هر كس در انديشهء خروج باشد ، لابد به ما پيوسته آيد وهر كس نيز به تو آيد ، تو اورا نزد خود باز دار ونگران باش وآن جماعت تورا از گزند دشمنان نگاهبان مىشوند تا من به تو باز آيم . »
مختار گفت : « چنين كن وتعجيل فرماى وبپرهيز كه به جانب أمير ايشان شوى ومقاتلت جويى ونيز تااستطاعت دارى ، با هيچكس بهقتال بدايتمجوى ، مگر اينكه ديگرى با تو بدايتبگيرد وتورا ناچار نمايد . »
پس إبراهيم با أصحاب خود برفت تا به قوم وعشيرت خويش پيوست واين وقت جمعى بزرگ از آنان كه دعوت اورا أجابت كرده بودند ، بر وى انجمن كردند . إبراهيم در آن دل شب مدتي دراز با ايشان در كوچههاى كوفه همى بگشت . لكن از آن مواضع كه ابنمطيع اميران خود را گماشته بود ، دورى مىگرفت . چون به مسجد « السّكون » رسيد ، جماعتى از خيل زحربن قيس جعفى بدو آمدند ، لكن أميري نداشتند .