هامش
كه نعيمبن هبيرة ، سعربن ابىسعر را با سواران وخيل بازداشته وخود با پيادگان تا گاهى كه آفتاب بلند گرديد ، قتالداد وأصحاب شبثرا منهزم وچنان گريزانداشت تا بهخانههاى خود درآمدند . شبث ايشان را بانگ زد وبر جنگ تحريص نمود وجماعتى از ايشان بدو بازگشتند وديگر باره بر اصحابنعيم حمله آوردند .
چون أصحاب نعيم بعد از انهزام آن جماعت پراكنده شده بودند وجمعى قليل به جاى بودند ، لاجرم منهزم شدند ونعيم شكيبائى نمود وچندان درنگ ورزيد تا به قتل رسيد . سعربن ابىسعر نيز با گروهى از يارانش أسير شدند واز آن مردم هر كس عرب بود ، رها شد . آنان كه از جمله موالى بودند وعربىالاصل نبودند ، به قتل رسيدند . شبثبن ربعي نيرومند شد وبيامد ومختار را احاطه كرد ، ومختار به سبب قتل نعيم سست شده بود واز آن طرف نيز ابنمطيع يزيد بن حارثبن رويم را با دو هزار تن بفرستاد وآن جماعت در أفواه كوچهها بايستادند .
واز اين سوى ، مختار يزيد بن انس را در خيل وحشم خويش بنهاد وخود با پيادگان بيرون شد . پس لشكر شبث بر آن جماعت حملهور شدند وايشان از جاى جنبش نكردند . چون يزيد بن انس اين توانى وگرانى در ايشان نگران شد ، گفت : « اى معشر شيعه ! شما آن كسان بوديد كه قتال مىداديد ، دست وپاى شما را قطع مىكردند ، ديدگان شما را كور مىساختند وشما را به سبب حب اهلبيت پيغمبر از شاخههاى نخل مىآويختند . لكن امروز در خانههاى خود أقامت ورزيدهايد وبه طاعت دشمن خود بازنشستهايد . گمان شما با اين جماعت چگونه است ؟ همانا اگر ايشان امروز بر شما فيروز شوند ، روز شما را تار وجمله را نگونسار گردانند وشما را مجال طرفةالعين نگذارند وجمله را صبراً 1 گردن زنند وبا أولاد وأزواج وأموال شما آن معاملت كنند كه از مرگ وهلاك براي شما بدتر باشد . سوگند با خداى ، جز راستى ويكجهتى وصبورى وشكيبايى وطعن صايب وضرب دارك 2 ، هيچ چيز شما را از آسيب ايشان نگاهبان نگردد . هماكنون مردى ، مردانگى ، فتوت وفرزانگى كنيد وبا دل ارجمند وبازوى نيرومند ، آمادهء دشمنان نابهكار شويد . »
چون اين سخنان بشنيدند ، خون غيرت در عروق حميت جوشيدن گرفت وبه جمله مترصد حمله وأطاعت فرمان أو شدند وبر مركبهاى خويش جاى ساختند واز آن سوى ابراهيمبن الأشتر با راشد برابر شد واين وقت چهار هزار تن با راشد انجمن كرده بودند . إبراهيم چون كثرت أعوان أو وقلت ياران خويش را نگران گرديد ، زبان به تشجيع وترغيب أصحاب خويش بر گشود وگفت : « از كثرت اين جماعت درهول وهيبت نباشيد . چه بسيار مردمى قليل باشند كه به خواست كردگار جليل بر جمعى كثير غالب شوند . سوگند با خداى بسا باشد كه يك مرد از ده تن بهتر باشد وخداى با مردم صابر وشكيباست . »
آنگاه خزيمةبننصر جمعى از سواران را به مقاتلت آنان روان ساخت وخود با پيادگان راه سپرد . إبراهيم با صاحب رايت خويش همى گفت : « علم خويش را پيش بتاز وبا اينقوم واين جماعتراه بسپار . » اينهنگام هر دو جماعت به محاربت پرداخته ونبردى عظيم وحربي شديد به پاى بردند .