هامش
را مبذول داشت .
إبراهيم بنو أعمام ومتابعان خود را گفت : « از اسبان فرود آييد كه شما به نصرت وظفر أولى از اين فاسقانيد كه دست به خون أولاد پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم آلودهاند . » همه پياده شده ، جنگ آغاز نهادند ، أصحاب سويد منهزم شده وبه موضعي كه اورا كناسه مىگفتند رفتند . إبراهيم به مختار پيوسته . شبثبنربعى وحجار بن أبجر 1 با گروهى انبوه از مخالفان روى به ايشان نهادند . إبراهيم با أصحاب خود تكبير گفته وبر آنجماعت حمله آورد . أرباب شقاق مغلوب گشته ، حيات خويش را غنيمت شمرده ودر محلات پراكنده شدند .
در خلال ايناحوال أبو عثمان النهدي 2 با قبيلهء خود خروج كرد وفرياد بركشيدند : « يا لثارات الحسين ابن علي رضي الله عنه ! إليَّ إليَّ إنّها الحيّ المهتدون . »
واز أطراف وجوانب ، شيعه در ظل رايت أو مجتمع شده وبا فوجى از لشگر ابنمطيع به حرب اشتغال نمودند . آن شب تا روز ميان أفواج هر دو فريق أمواج فتنه متلاطم بود وچون صبح شد ، مختار با شيعه واهلبيت خويش از كوفه بيرون آمد وقريب به دير هند فرود آمدند .
در بعضي از تواريخ مسطور است كه چون إبراهيم مالكاشتر سر اياسبنمضارب شحنهء كوفه را پيش مختار آورد ، مختار زره پوشيده ، بر أسب سوار شد ، بر در سراى خود بايستاد وبا بيعتيان مقرر كرد كه بايد اسلحه واسبان شما مهيا وآماده باشد وچون شعار ما را كه يا لثارات الحسين است بشنويد ، بيرون آييد وروى به دار الاماره آريد تا سراى سلطان را گرفته وهركه را در آنجا يابيم بكشيم . در آن شب مختار به عزم خروج بر در سراى خود بايستاد وبه محلهاى كوفه كس فرستاد تا شيعه را به آن علامت ندا كردند . خلق يك يك ودو دو از منازل خود بيرون آمده ومتوجه وعدهگاه مىشدند .
در اين اثنا ابراهيمبن مالك اشتر با مختار گفت : « اين رأى صواب نيست . »
پرسيد : « چرا ؟ »
إبراهيم گفت : « ابنمطيع به هر محلهاى جمعى بازداشته وچون شيعهء ما متفرق از خانهها بيرون آيند ، به دست ايشان گرفتار گردند . اكنون مصلحت آن است كه من با خيل خود به گرد محلات برايم ، خلق را به خروج ترغيب نمايم تا هر كس كه به من ملحق شود از نكايت اعدا أيمن گردد . تو در همين موضع أقامت نماى تا من پيش تو آيم .
مختار گفت : « برو ، اما تا ضرورت نشود حرب نكنى . »
إبراهيم روان شده در كوچههاى كوفه مىگشت ومردم را به نصرت خود مىخواند تا به محلهء زحربن قيس رسيد ، زحر با صد سوار مكمل خود را بر إبراهيم زد ، إبراهيم با أو حرب كرد ، جمعى از طرفين كشته شدند ، عاقبت زحر عاجز آمده واصحابش روى به هزيمت آوردند .
إبراهيم با ياران گفت : « از عقب هزيمتيان نرويد كه شب است . » إبراهيم از آن جا به محلهء مؤيد بن