تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 855

مساهمون:

ص٨٥٥
هامش
وچون مرا از پيش وى گذرانيدند گفت : « كيستى ؟ » گفتم : « از بنى تيم‌اللَّه . » گفت : « عربى يا آزاد شده ؟ » گفتم : « عربم ، از خاندان زياد بن‌خصفه . » گفت : « به‌به از معتبر معروف سخن آوردى ، پيش كسان خود برو . » گويد : برفتم تا پيش عجمان رسيدم كه به نبرد با قوم دلبسته بودم . آن‌گاه سوى مختار رفتم وبا خويشتن گفتم : « پيش يارانم مىروم وبه جان با آن‌ها كمك مىكنم كه خدا زندگى پس از آن‌ها را زشت بدارد . » گويد : پيش آن‌ها رفتم وسعر حنفي زودتر از من رسيده بود . سپاه شبث سوى وى آمده بود ، خبر كشته شدن نعيم‌بن‌هبيره نيز رسيد وياران مختار از اين سخت غمين شدند . گويد : نزديك مختار رفتم وقصهء خويش را با وى بگفتم . گفت : « خاموش كه اكنون وقت سخن كردن نيست . » گويد : شبث‌بن ربعي بيامد ومختار ويزيد بن انس را در ميان گرفت . ابن‌مطيع ، يزيدبن‌حارث را نيز با دو هزار كس از جانب كوچهءلحام جرير فرستاد كه بر در كوچه‌ها بايستادند . مختار يزيد بن انس را به‌سواران خويش گماشت وخود با پيادگان بماند . حارث‌بن‌كعب والبى گويد : سواران شبث بن‌ربعى دو بار به ما حمله كردند وهيچ كس از ما از جاى نرفت . يزيد بن انس به ما گفت : « اى گروه شيعه ! وقتي در خانه‌هايتان مقيم بوديد وأطاعت دشمن مىكرديد ، به سبب دوستى اهل‌بيت شما را مىكشتند ، دست وپاهايتان را مىبريدند ، چشمانتان را ميل مىكشيدند وبر تنه‌هاى خرما مىآويختند . پنداريد اگر اين قوم امروز بر شما غلبه يابند چه خواهند كرد ؟ به خدا يكى از شما را زنده نمىگذارند ، همه‌تان را دست بسته مىكشند وبا فرزندان ، زنان وأموال شما كارى مىكنند كه مرگ از آن بهتر است . به خدا جز به وسيلهء اخلاص ، صبورى ، ضربت رسا به چشمانشان وضربت كارى به سرهاشان از دست آن‌ها نجات نخواهيد يافت . براي سختى آماده شويد ، براي حمله مهيا باشيد وچون ديديد من پرچم خويش را دوبار تكان دادم ، حمله كنيد . » حارث گويد : آماده شديم ، زانوزده ودر انتظار فرمان وى بوديم . فضيل بن خديج كندى گويد : وقتي ابراهيم‌بن اشتر سوى راشدبن اياس روانه شد ، در محلهء مراد با وى مقابل شد كه چهار هزار كس با وى بود . إبراهيم به ياران خويش گفت : « از فزونى اينان بيم مكنيد . به خدا بسا يك كس كه بهتر از ده كس است وبسا گروه اندك كه به اذن خدا بر گروه بسيار غلبه يافته وخدا با صابران است . » آن‌گاه گفت : « اى خزيمة پسر نصر ! با سواران سوى آن‌ها رو . » وخود وى با پيادگان روان شد .