وما « 1 » إن رأى الرّاؤون أفضل منهم * لدى الموت سادات وزُهراً قماقمه
أتقتلهم « 2 » ظلماً « 3 » وترجو ودادنا « 3 » * فدَع « 4 » خطّةٌ ليست لنا بملائمهْ !
لعمري لقد راغمتمونا بقتلهم * فكم ناقمٍ « 5 » مِنّا عليكم « 5 » وناقمه
أهُمّ مِراراً أن أسير بجحفل * إلى فئةٍ زاغت عن الحقِّ ظالمه « 6 » « 7 » فكفُّوا « 7 » وإلّا ذُدتُكم في كتائب
أشدَّ عليكم من زُحُوف الدّيالمه « 7 » « 8 »
هامش
( 1 ) - [ البداية : « فما » ] .
( 2 ) - [ في ابن عساكر : « تقتلهم » ، وفي جواهر المطالب : « أيقتلهم » ] .
( 3 - 3 ) [ جواهر المطالب : « ويرجو ذمامنا » ] .
( 4 ) - [ البداية : « فذى » ] .
( 5 - 5 ) [ جواهر المطالب : « منكم علينا » ] .
( 6 ) - [ جواهر المطالب : « راغمه » وإلى هنا حكاه فيه ] .
( 7 - 7 ) [ البداية : « فيا ابن زياد استعد لحربنا وموقف ضنك تقصم الظّهر قاصمه » ] .
( 8 ) - عبد الرحمان بن جندب ازدى گويد : پس از كشته شدن حسين ، عبيداللَّهبنزياد بزرگان كوفهرا زيرنظر گرفت وعبيداللَّه بن حر را نيافت . عبيداللَّه بن حر پس از چند روز پيش وى آمد واز أو پرسيد : « اى ابنحر ! كجا بودى ؟ »
گفت : « بيمار بودم . »
گفت : « بيمار عقل يا بيمار تن ؟ »
گفت : « عقلم بيمار نبود . تنم را نيز خداوند عافيت بخشيد . »
ابن زياد گفت : « دروغ مىگويى ، با دشمن ما بودى . »
گفت : « اگر با دشمن تو بودم ، مرا ديده بودند كه حضور من نهان نمىماند . »
گويد : ابن زياد لحظهاى از أو غافل ماند وابن حر برون شد وبر أسب خويش نشست . ابن زياد گفت : « ابن حر كجاست ؟ »
گفتند : « هماكنون برون شد . »
گفت : « بياريدش . »
گويد : نگهبانان بيامدند وبدو گفتند : « پيش أمير بيا ! »
اما ابن حر أسب خويش را تاخت وگفت : « به أو بگوييد كه هرگز به دلخواه پيش أو نخواهم آمد . »
آنگاه برفت ودر خانهء احمر بن زياد طايى جاى گرفت وياران وى در آنجا به دورش فرآهم آمدند . پس از آن به كربلا رفت ، قتلگاه قوم را بديد وبرايشان آمرزش خواست . آنگاه برفت ودر مداين جا گرفت وشعري گفت به اين مضمون :« أمير خيانتكار به من مىگويد * چرا با شهيد پسر فاطمه جنگ نكردى ؟-