تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 573

مساهمون:

ص٥٧٣
ونقل سبط ابن الجوزيّ ، عن السّدِّيّ : إنّه أضافه رجل بكربلاء ، فتذاكروا أنّه ما تشارك « 1 » أحد في دم الحسين إلّامات « 2 » أقبح موتة . فكذّب « 2 » المضيف بذلك وقال : إنّه ممّن حضر . فقام آخر اللّيل يصلح السّراج ، فوثبت النّار في جسده فأحرقته . قال السّدِّيّ : فأنا « 3 » واللَّه رأيته كأ نّه حممة . « 4 » ابن حجر الهيتمي ، الصّواعق المحرقة ، / 116 / عنه : القندوزي ، ينابيع المودّة ، 3 / 22 ، 23 ؛ الفيروزآبادي ، فضائل الخمسة ، 3 / 372
هامش
( 1 ) - [ ينابيع المودّة : « ما شرك » ] . ( 2 - 2 ) [ ينابيع المودّة : « بأقبح الموت . فكذّبه » ] . ( 3 ) - [ ينابيع المودّة : « وأنا » ] . ( 4 ) - أبو الشيخ روايت كرده [ است ] ، جمعى با يكديگر گفتند كه هيچ كس بر قتل امام حسين عليه السلام أعانت نكرده ، مگر آن‌كه خداوند أو را به بلايى مبتلا ساخت ، قبل از موت . اتفاقاً پيرى در ميان آن جماعت بود . گفت : « من أعانت بر قتل أو كردم وهيچ بلا به من نرسيد . » در اين اثنا برخاست كه اصلاح كند چراغ را ؛ در حال ، آتش بر وى افتاد وهرچه فرياد مىكرد ، سودى نداشت . آن‌گاه خود را در آب فرات انداخت ومع ذلك از آن خلاصي نيافت تا وقتي كه مرد [ . . . ] . وسبط ابن الجوزي از سدى نقل كرده [ است ] كه مردى در كربلا وى را ضيافت كرد . جمعى كه در آن خانه بودند ، خود مىگفتند كه هيچ كس در خون حسين شريك نشد ، مگر آن‌كه با قبح وجهي بمرد . آن شخص مهمان‌دار انكار اين معنى كرده وآن جماعت را تكذيب نمود وگفت : « من از آن جمله در لشكر بودم . » آن‌گاه آخر شب برخاست كه اصلاح چراغ كند ، في الحال آتش در جسد أو افتاد وسوخت . سدى ( رحمة اللَّه عليه ) گويد : « واللَّه كه جسد أو را ديدم مثل فحم شده بود . » جهرمى ، ترجمهء صواعق المحرقة ، / 339 - 340 ابن بابويه وشيخ طوسي به أسانيد بسيار روايت كرده‌اند از يعقوب بن سليمان كه گفت : در أيام حجاج چون گرسنگى بر ما غالب شد ، با چند نفر از كوفه بيرون آمديم تا آن‌كه به كربلا رسيديم . موضعي نيافتيم كه ساكن شويم . ناگاه خانه‌اى به نظر ما درآمد در كنار فرات كه از چوب وعلف ساخته بودند . رفتيم وشب در آن‌جا قرار گرفتيم . ناگاه مرد غريبى آمد وگفت : « دستوري دهيد كه امشب با شما به سر آورم كه غريبم واز راه مانده‌ام . » ما أو را رخصت داديم وداخل شد . چون آفتاب غروب كرد ، چراغ افروختيم به روغن نفت ونشستيم به صحبت داشتن . پس صحبت منتهى شد به ذكر جناب امام حسين عليه السلام وشهادت أو . گفتيم كه هيچ كس در آن صحرا نبود كه به بلايى مبتلا نشد . پس آن مرد غريب گفت : « من از آن‌ها بودم كه در آن جنگ -