شيئاً . « 1 »
ابن طاووس ، اللّهوف ، / 136 - 137 / عنه : المجلسي ، البحار ، 45 / 306 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 625 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 5 / 183 - 184 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 445 ؛ مثله السّيِّد هاشم البحراني ، مدينة المعاجز ، / 267 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 2 / 244
وعن أبي حصين ، عن شيخ من قومه من بني أسد ، قال : رأيت رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم في المنام والنّاس يعرضون عليه وبين يديه طست فيه دم والنّاس يعرضون عليه ، فيلطخهم حتّى انتهيت إليه .
فقلت : بأبي واللَّه وأمِّي ما رميت بسهم ولا طعنت برمح ولا كثرت .
فقال لي : كذبت ، قد هويت قتل الحسين .
قال : فأومى إليَّ بإصبعه ، فأصبحت أعمى فما يسرّني أنّ لي بعماي حمر النّعم .
الإربلي ، كشف الغمّة ، 2 / 57
هامش
( 1 ) - ابنرياح گويد : مردنابينايى را ديدم كه شاهد كشته شدن حسين عليه السلام بود . از أو پرسيدند : « چرا چشمت نابينا شد ؟ »
گفت : « من يكى از ده نفر هستم كه شاهد كشته شدن حسين بودم ؛ ولى من شمشيرى به كار نبردم وتيرى پرتاب نكردم . چون حسين كشته شد ، به خانهام بازگشتم ونماز عشا خواندم وخوابيدم . در عالم خواب شخصي آمد ومرا گفت : « رسول خدا تو را احضار فرموده است ، حاضر خدمتش باش . »
گفتم : « مرا با أو كارى نيست ؟ »
أو گريبان مرا بگرفت وكشان كشان به خدمتش برد . ديدم رسول خدا در بيابانى نشسته وآستين بالا زده است ، وحربهاى در دست دارد . فرشتهاى در مقابل حضرت ايستاده وشمشيرى از آتش به دست أو است ونه نفر رفيقان مرا كشت وبه هريك كه شمشير مىزد ، سراپايشان را شعلهء آتش فرا مىگرفت . نزديك حضرت رفتم ودر محضرش به زانو درآمدم وگفتم : « سلام بر تو اى رسول خدا . »
حضرت جواب سلام مرا نداد . ومدتي گذشت . سپس سر برداشت وفرمود : « اى دشمن خدا ! احترام مرا از ميان بردى وخاندان مرا كشتى وحق مرا ملاحظه نكردى وكردى آنچه كردى . »
عرض كردم : « به خدا يا رسول اللَّه نه شمشيرى زدم ونه نيزهاى به كار بردم ونه تيرى پرتاب نمودم . »
فرمود : « راست مىگويى ؛ ولى بر سياهى لشگرشان افزودى ، نزديك بيا . »
نزديك رفتم . تشتى پر خون در مقابل حضرت بود . مرا فرمود : « اين خون فرزندم حسين است . » پس ، از همان خون بر چشم من كشيد ومن از خواب بيدار شدم وتا امروز هيچ نمىبينم . »
فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 136 - 137