ثمّ دخل زين العابدين عليه السلام إلى المدينة ، فرآها موحشة باكية ، ووجد ديار أهله خالية ، تنعى أهلها ، وتندب سكّانها ولنعم ما قال الشّاعر :
مررتُ على أبيات آل محمّد * فلم أرها أمثالها يوم حلّت
فلا يبعد اللَّه الدّيار وأهلها * وإن أصبحت منهم برغم تخلّت
الأمين ، أعيان الشّيعة ، 1 / 618 ، لواعج الأشجان ، / 245
هامش
- اگر همدستى خردمندان را از دست دادم ونادانان به هنگام مصيبت مرا خوار كردند ، ولى بهعوض از رسمهاى ديرين ونشانههاى از ميانرفته مرا يار ومددكارى هست كه آنها نيز با من همنالهاند وشريك غم واندوه من . اگر به گوش دل بشنويد كه نمازها چگونه با زبان حال بر آنان نوحهسرايى مىكنند وچشم مكانهاى خلوت در انتظار آنان است ومجموعهء مكارم اخلاقى مشتاقشان است واجتماعات بزرگوارى به وجود آنان شادمان ومحرابهاى مسجدها بر آنان گريانند ونيازمندىهاى پرسود آنانرا صدا مىزنند ( اينهمه بانگ وفرياد وناله ) مسلماً شما را اندوهگين مىساخت ومىفهميديد كه در اينمصيبت همگانى تقصير كردهايد ؛ بلكه اگر تنهايى وشكستگى وخلوت شدن مجالس وخالى شدن آثار مرا مىديديد ، آن ديده بوديد كه دل شخص شكيبا را به درد مىآورد وغمهاى سينهها را برمىانگيزد ؛ محققاً شهري كه به من رشك مىبرد ، اكنون سرزنشم مىكند وپنجههاى خطر گلوى مرا فشار مىدهد . چهقدر شوق دارم به منزلي كه آنان ساكن هستند وبه آبخورى كه محل أقامت آنان است وآنجا را وطن خويش ساختهاند . اى كاش من به صورت يك انسان بودم تا برش شمشيرها را به جان خويش مىخريدم وحرارت مرگ را از آنان باز مىداشتم واز نيزهداران انتقام مىگرفتم وتير دشمنان را از آنان باز مىگرداندم واكنون كه چنين شرافت وفداكارى حتمي از دست من رفته است ، كاش پيكرهاى رنگ پريدهء آنان را محل ومأوى بودمى ولايق نگهدارى قيافههاى آنان از پوسيدن تا مگر از سوزش اين هجران در أمان مىشدم . آه ، باز آه ، اگر آن پيكرها در آغوش من بودند ومن فرودگاه اين كريمان بودم تا آنجا كه مىتوانستم در نگهدارى آنان مىكوشيدم وبه پيمانهاى ديرينى كه بسته بودم ، وفادار مىشدم وپارهاى از حقهاى أولية را ادا مىكردم واز پيشامدهاى بزرگ محافظتشان مىنمودم وهمچون بندگان فرمانبردار ، خدمتشان را ميان مىبستم واز آنچه تواناييم بود ، دريغ نمىكردم وبراى آنصورتها وپارههاى بدنها فرش احترام وبزرگداشت مىگستردم تا از همآغوشى آنان به آرزوى ديرين خودم مىرسيدم واز نورشان كاشانهء تاريك خود را روشن ومنور مىساختم . چهقدر مشتاقم كه به اين آرزوهايم مىرسيدم وچهقدر پريشانم كه أهل وساكنينم از چشم من غايبند . هرچه ناله زنم ، كم زدهام وهيچ دارويى به جز آنان شفابخش درد من نتواند بود . اينك من به خاطر از دستدادن آنان جامههاىغم بهتن كردهام وپس از آنان با لباس مصيبتها انسگرفتهام واز خويشتندارى وشكيبايى مأيوسم وگفتهام كه : « اى روزگار شادى ديدار در قيامت . »
فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 203 - 207