تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 857

مساهمون:

ص٨٥٧
مقتل أبي مخنف ( المشهور ) ، / 129 - 130 - عنه : البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 5 / 114 - 115 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 520
هامش
- در كتاب نور العين مسطور است : [ . . . ] بعد از آن مىگويد : كه سهل شهرزورى گفت : در آن اثنا كه ما به يكى روز از روزها در حضور يزيد وقوف داشتيم ، ناگاه زنى پديدار گشت كه در پوشش‌هاى خويش خرامان ودامان‌كشان با چهره‌اى دلاويز ومويى مشك‌بيز كه هرگز به آن حسن وجمال وروى وموى هيچ كس را نديده بودم ، روى آورد تا بر يزيد درآمد وگفت : « اين سر از آن كيست ؟ » گفت : « سر حسين است . » گفت : « سوگند به خداى كه بر جدش وپدرش ومادرش واهلش سخت دشوار است كه أو را بر اين حال نگران شوند . سوگند به خداى در اين ساعت كه به خواب اندر بودم ، ديدم درهاى آسمان برگشوده شد وپنج ملك با كلاليب 1 واره‌هاى آهنين آتشين هبوط 2 كردند وهمى گفتند : « ما را خداوند جبار فرمان كرده است كه اين سراى را بسوزانيم . » يزيد به آن زن روى كرد وگفت : « واي بر تو ! همانا در ملك ونعمت من پرورش جويى واكنون چنين كلمات گويى ؟ سوگند به خدا تو را به سخت‌تر كشتنى مىكشم . » آن زن گفت : « چه‌كار مرا از اين بليت نجات مىدهد ؟ » گفت : « بر منبر شوى وعلى واولادش را سب نمايى . » گفت : « چنين كنم . » پس يزيد فرمان كرد تا مردمان حاضر شدند وبه آن زن گفت : « بر منبر شو وبه آنچه تو را امر كردم ، به پاى بر . » پس ، از جا برخاست وبر منبر شد وگفت : « اى مردمان ! همانا يزيد مرا فرمان كرده است كه على واولادش را سب نمايم . بااين‌كه على ساقى كوثر وحامل لواء حمد وفرزندانش سيد جوانان أهل بهشت هستند ، بشنويد تا چه گويم . دانسته باشيد كه لعنت جملهء لعنت‌كنندگان بر يزيد وآنان‌كه در قتل حسين بيعت كردند ومشايعت نمودند به أو ، وصلوات خداى بر على وأولاد على وشيعيان ايشان باد . از آن‌روز كه خداى جهان را بيافريد تا روزگار رستاخيز ومن بر اين عقيدت زنده‌ام وبر اين بميرم وبر اين مبعوث شوم . » پس يزيد سخت برآشفت وگفت : « كيست كه شر أو را از من كفايت كند ؟ » مردى ناخجسته وشرير گفت : « من اين كار مىكنم . » پس برخاست وأو را با شمشير بزد وآن زن بمرد ؛ رحمها اللّه تعالى . ( 1 ) . كلاليب ( جمع كلاب ) : انبر آهنگران . ( 2 ) . هبوط : فرود آمدن . سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السّلام ، 2 / 213 - 214 -