الطّبري ، التّاريخ ، 6 / 458 - 459 - عنه : المحمودي ، العبرات ، 2 / 207 - 208
ثمّ نادى عبيد اللّه بن زياد في النّاس ، فجمعهم في المسجد الأعظم ، ثمّ « 1 » خرج و « 1 » صعد المنبر .
قال : فصعد ابن زياد المنبر ، فحمد اللّه وأثنى عليه ، وقال في بعض كلامه : الحمد للّه الّذي أظهر الحقّ وأهله ، ونصر أمير المؤمنين ، وأشياعه ، وقتل الكذّاب ابن الكذّاب .
قال : فما زاد على هذا الكلام شيئا ووقف ، فقام إليه عبد اللّه بن عفيف الأزديّ رحمه اللّه ، وكان من خيار الشّيعة ، وكان أفضلهم ، وكان قد ذهبت عينه اليسرى في يوم الجمل والأخرى في يوم صفين ، وكان لا يفارق المسجد الأعظم « 2 » يصلّي فيه إلى اللّيل ثمّ ينصرف إلى منزله .
هامش
- را غلبه داد وأمير مؤمنان ، يزيد بن معاوية ودستهء وى را يارى كرد ودروغگو پسر دروغگو ، حسين بن علي وشيعهء وى را بكشت . »
گويد : ابن زياد اين سخن را به سر نبرده بود كه عبد اللّه بن عفيف ازدى غامدى والبى از جاى جست .
وى از شيعيان على كرّم اللّه وجهه بود كه در جنگ جمل همراه على بود وچشم چپش از دست رفته بود . در جنگ صفين هم ضربتي به سرش خورد وچشم ديگرش از دست برفت . أو پيوسته در مسجد أعظم بود وتا هنگام شب آنجا نماز مىكرد وآنگاه مىرفت .
گويد : وقتي ابن عفيف گفتار ابن زياد را شنيد ، گفت : « اى پسر مرجانه ! دروغگو پسر دروغگو تويى وپدرت وآنكه تو را ولايتدار كرد وپدرش . اى پسر مرجانه ! فرزندان أنبيا را مىكشيد وسخن صديقان مىگوييد ؟ »
ابن زياد بانگ زد : « أو را پيش من آريد . »
گويد : نگهبانان برجستند وأو را گرفتند .
گويد : ابن عفيف بانگ زد وگفت : « اى مبرور . » كه اين ، شعار ازديان بود .
گويد : عبد الرحمان بن مخنف ازدى نشسته بود . گفت : « واي دشمنت ! خودت را به هلاك دادى ، قومت را نيز به هلاكت دادى . »
گويد : در آن وقت ، هفتصد جنگاور از ازديان در كوفه بودند .
گويد : پس ، گروهى از جوانان أزد برجستند وأو را بگرفتند وپيش كسانش بردند ؛ اما عبيد اللّه كسان فرستاد وأو را بياورد وبكشت وبگفت تا در شورهزار بياويزند وآنجا آويخته شد .
پاينده ، ترجمه تاريخ طبري ، 7 / 3069 - 3070
( 1 - 1 ) ليس في د .
( 2 ) - زيد في د : وكان .