هامش
- اللّهمّ خذ بحقّنا ، وانتقم من ظالمنا ، ومن حلل غضبك بمن سفك دماءنا . »
پس روى عتاب به يزيد لعين آورد وفرمود ، آنچه فرمود ويزيد مردود جوابي نداشت به جز آنكه شعري را خواند :« يا صيحة تحمد من صوائح * ما أهون الموت لدى النّوائحألا لعنة اللّه على القوم الظالمين . بيرجندى ، كبريت احمر ، / 215 - 217
پس أهل بيت را در عقب تخت جا داد وبه چوب خيزرانى كه در دست داشت ، بر آن سر مطهر مىكوفت وبه زبان بريدهاش اين اشعار را مىخواند كه بعض از آن از ابن زبعرى است ودر غزوهء أحد كه بر كفر بود ومسمى به عبد اللّات انشاد كرد ؛ چنانكه در جمله مىگويد :( فسل المهراس من ساكنه * من كراديس وهام كالجحل )ومهراس ، اسم نهرى در أحد است . بعد از اسلام حضرت رسول صلّى اللّه عليه واله وسلّم أو را عبد اللّه اسم گذاشت وبعضي از خود آن ملعون است وبعضي اشعار ابن زبعرى را تغيير داد وبر هر حال كفر باطني خود را ظاهر كرد وگفت :ليت أشياخي ببدر شهدوا * جزع الخزرج عن وقع الأسل
لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء ولا وحي نزل
لست من خندف إن لم أنتقم * من بني أحمد ما كان فعل
قد أخذنا من عليّ ثارنا * وقتلنا الفارس اللّيث البطل
وقتلنا القرن من ساداتهم * وعدلناه ببدر فانعدل
فجزيناهم ببدر مثلها * وبأحد يوم أحد فاعتدل
لو رأوه فاستهلّوا فرحا * ثمّ قالوا يا يزيد لا تشلّ
وكذاك الشّيخ أوصاني به * فاتّبعت الشّيخ فيما قد سالدر منتخب طريحى مسطور است : در آن حال كه سكينه وفاطمه ، دختران حضرت سيّد الشهدا عليه السّلام از عقب تخت يزيد گردن كشيدند وبه مجلس نظر كردند ، چشم ايشان بر سر مقدس پدر ايشان افتاد كه در تشت طلا گذارده بودند ، ويزيد چوب بر آن مىزد . روى به عمهء خود زينب كردند وگفتند : « عمه ! يزيد چوب بر سر باباى ما مىزند . »
پس دختر أمير عرب برخاست وشروع به خطبه خواندن فرمود وخطبهء بليغهاى ادا فرمود ودر آن خطبه در چند موضع ، كفر يزيد را آشكار كرد ويزيد ملعون همه را گوش داد ودر آخر ، جواب نتوانست بگويد ؛ به جز آنكه شعري اينچنين خواند :يا صيحة تحمد من صوائح * ما أهون الموت لدى النّوائح »بيرجندى ، كبريت احمر ، / 252 - 253