تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
يقدّم الرّأس أمامنا حتّى يشتغل النّاس بالنّظر إليه ، ولا ينظروا إلى حرم رسول اللّه صلّى اللّه عليه واله . قال سهل « 1 » : « 2 » فدنوت من « 2 » صاحب الرّأس فقلت له : هل لك أن تقضي حاجتي وتأخذ منّي أربعمائة دينار « 3 » ؟ قال : ما هي ؟ قلت : تقدّم الرّأس « 4 » أمام الحرم . ففعل ذلك فدفعت إليه ما وعدته « 5 » . « 6 »
هامش
( 1 ) - [ لم يرد في وسيلة الدّارين ] . ( 2 - 2 ) [ الإمام الحسين عليه السّلام وأصحابه : « من » ] . ( 3 ) - [ لم يرد في الأسرار ] . ( 4 ) - [ لم يرد في الإمام الحسين عليه السّلام وأصحابه ] . ( 5 ) - [ أضاف في الدّمعة السّاكبة : « وفي التّبر المذاب : فقلت لها : هل لك من حاجة أخرى ؟ قالت : نعم ، ادفع إلينا شيئا من الثّياب نستر به أبداننا . فدفعت إليها عمامتي ودفعت إلى كلّ واحدة منهنّ قطعة من ثيابي » ] . ( 6 ) - در بعضي از كتب معتبره روايت كرده‌اند كه سهل بن سعد گفت : من در سفري وارد دمشق شدم . شهري ديدم در نهايت معمورى با أشجار وانهار بسيار وقصور رفيعه ومنازل بىشمار . ديدم كه بازارها را آيين بسته‌اند وپرده‌ها آويخته‌اند . مردم زينت بسيار كرده‌اند ودف ونقاره وأنواع سازها مىنوازند . با خود گفتم : « مگر امروز عيد ايشان است ؟ ! » تا آن‌كه از جمعى پرسيدم : « مگر در شام عيدى هست كه نزد ما معروف نيست ؟ » گفتند : « اى شيخ ! مگر تو در اين شهر غريبى ؟ » گفتم : « من سهل بن سعدم وبه خدمت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه واله وسلّم رسيده‌ام . » گفتند : « اى سهل ! ما تعجب داريم كه چرا خون از آسمان نمىبارد وچرا زمين سرنگون نمىشود ؟ » گفتم : « چرا ؟ » گفتند : « اين فرح وشادى براي آن است كه سر مبارك حسين بن علي عليه السّلام را از عراق براي يزيد به هديه آورده‌اند . » گفتم : « سبحان اللّه ! سر امام حسين را مىآورند ومردم شادى مىكنند ؟ ! » پرسيدم كه : « از كدام دروازه داخل مىكنند ؟ » گفتند : « از دروازهء ساعات . » من به سوى آن دروازه شتافتم . چون به نزديك دروازه رسيدم ، ديدم كه رايات كفر وضلالت از پى يكديگر مىآمدند . ناگاه ديدم كه سواري مىآيد ونيزه‌اى در دست دارد وسرى را بر آن نيزه نصب كرده است كه شبيه‌ترين مردم است به رسول خدا صلّى اللّه عليه واله وسلّم . پس ديدم كه زنان وكودكان بسيار بر شتران برهنه سوار كرده‌اند ومىآوردند . پس من رفتم به نزديك يكى از ايشان وپرسيدم : « تو كيستى ؟ » گفت : « منم سكينه ، دختر امام حسين . » گفتم : « من از صحابهء جد شمايم . اگر خدمتي دارى به من بفرما . » -