هامش
- از فضل بن زبير روايت است كه روزى در مجلس سدى بودم كه مردى وارد شد واز أو بوى قطران مىآمد ، سدى گفت : مگر قطران فروشى ؟ گفت : نه ، وليكن در لشگر عمر سعد حاضر شدم وميخهاى آهن به ايشان مىفروختم ، بعد از شهادت امام حسين عليه السّلام ، در خواب ديدم كه رسول خدا وعلى وحسين با يكديگرند ، على سقايت مىكند أصحاب حسين را ، من نيز تشنه بودم آب طلب كردم ، رسول خداى فرمود : تو آن نيستى كه دشمنان ما را يارى كردى وميخ به ايشان فروختى ؟ پس فرمود : يا علي قطران به أو بياشامان .
پس على قدحى از قطران به من داد كه نوشيدم چون بيدار شدم تا سه روز بول من قطران بود واين بوى در من باقي بماند .
بيرجندى ، كبريت احمر ، / 240