تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
وقطع يداي « 1 » هذا النّائم - وأشار إليّ - فقالت فاطمة لي : قطع اللّه يديك ورجليك ، وأعمى بصرك ، وأدخلك النّار . فانتبهت وأنا لا أبصر شيئا ، وسقطت منّي يداي ورجلاي ، ولم يبق من دعائها إلّا النّار . « 2 »
هامش
( 1 ) - [ الدّمعة السّاكبة : « يدي » ] . ( 2 ) - أيضا از سعد بن مسيب روايت كرده است كه چون حضرت امام حسين عليه السّلام شهيد شد ، در سال ديگر من متوجّه حج شدم كه به خدمت حضرت امام زين العابدين عليه السّلام مشرف شوم ، پس روزى بر در كعبه طواف مىكردم ناگاه مردى را ديدم كه دستهاى أو بريده بود وروى أو مانند شب تار سياه وتيره بود ، به پردهء كعبه چسبيده بود ومىگفت : « خداوندا به حق اين خانه كه گناه مرا بيامرز ، ومىدانم كه نخواهى آمرزيد . » من گفتم : « واي بر تو چه گناه كرده‌اى كه چنين نااميد از رحمت خدا گرديده‌اى ؟ » گفت : « من جمال امام حسين عليه السّلام بودم در هنگامى كه متوجه كربلا گرديد ، چون آن حضرت را شهيد كردند ، پنهان شدم كه بعضي از جامه‌هاى آن حضرت را بربايم ، ودر كار برهنه كردن حضرت بودم . در شب ناگاه شنيدم كه خروش عظيم از آن صحرا بلند شد ، وصداى گريه ونوحه بسيار شنيدم وكسى را نمىديدم ، ودر ميان آنها صدائى مىشنيدم كه مىگفت : « اى فرزند شهيد من ، واي حسين غريب من ، تو را كشتند وحق تو را نشناختند وآب را از تو منع كردند . » از استماع اين أصوات موحشه ، مدهوش گرديدم وخود را در ميان كشتگان افكندم ، ودر آن‌حال مشاهده كردم سه مرد ويك زن را كه ايستاده‌اند وبر دور ايشان ملائكهء بسيار احاطه كرده‌اند ، يكى از ايشان مىگويد : « اى فرزند بزرگوار واى حسين مقتول به سيف أشرار ، فداى تو باد جد وپدر ومادر وبرادر تو . » ناگاه ديدم كه حضرت امام حسين عليه السّلام نشست وگفت : « لبيك يا جداه ! ويا رسول اللّه ! ويا أبتاه ! ويا أمير المؤمنين ! ويا أمّاه يا فاطمة الزّهرا ! ويا أخاه . اى برادر مقتول به زهر جانگداز بر شما باد از من سلام . » پس فرمود : « يا جداه كشتند مردان ما را ، يا جداه أسير كردند زنان ما را ، يا جداه غارت كردند أموال ما را ، يا جداه كشتند أطفال ما را . » ناگاه ديدم كه همه خروش برآوردند وگريستند ، حضرت فاطمهء زهرا عليهما السّلام از همه بيشتر مىگريست . پس حضرت فاطمهء زهرا عليهما السّلام گفت : « اى پدر بزرگوار ببين كه چكار كردند با اين نور ديدهء من اين أمت جفاكار ، اى پدر ، مرا رخصت بده كه خون فرزند خود را بر سر وروى خود بما لم ، چون خدا را ملاقاة كنم با خون أو آلوده باشم . » پس همهء بزرگواران خون آن حضرت را برداشتند وبر سر وروى خود ماليدند ، پس شنيدم كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه واله وسلم مىگفت : « فداى تو شوم اى حسين كه تو را سر بريده مىبينم ودر خون خود غلتيده مىبينم ، اى فرزند گرامى چه‌كسى جامه‌هاى تو را كند ؟ » حضرت امام حسين عليه السّلام فرمود : « اى جد بزرگوار شتردارى كه با من بود وبا أو نيكيهاى بسيار كرده بودم ، أو به جزاى آن نيكىها مرا عريان كرد . » پس حضرت رسالت صلّى اللّه عليه واله وسلم به نزد من آمد وگفت : « از خدا انديشه نكردى واز من شرم نكردى كه جگر گوشهء مرا عريان كردى ، خدا روى تو را سياه كند در دنيا وآخرت ودستهاى تو را قطع كند . » -