هامش
- تو به بلال ، مؤذن پيغمبر مانى ؟ »
گفت : « آقايم به من دستور داده است گردن شما را بزنم . شما كيستيد ؟ »
گفتند : « ما از خاندان پيغمبرت محمد هستيم واز ترس جان از زندان ابن زياد گريختهايم واين عجوزهء شما ما را مهمان كرد وآقايت مىخواهد ما را بكشد . »
آن سياه پاى آنها را بوسيد وگفت : « جانم قربان شما . رويم [ پناه ] شما اى عترت مصطفى . به خدا محمد در قيامت نبايد خصم من باشد . »
شمشير را دور انداخت وخود را به فرات افكند وگريخت . مولايش فرياد زد : « نافرمانى من كردى ؟ »
گفت : « من به فرمان توأم تا به فرمان خدا باشى وچون نافرمانى خدا كنى ، من در دنيا وآخرت از تو بيزارم . »
پسرش را خواست وگفت : « من حلال وحرام را براي تو جمع مىكنم . بايد دنيا را به دست آورد . اين دو كودك را ببر كنار فرات گردن بزن وسر آنها را بياور تا نزد عبيد اللّه برم ودو هزار درهم جايزه آورم . »
شمشير گرفت وكودكان را جلو انداخت وكمي پيش رفت . يكى از آنها گفت : « اى جوان ! من از دوزخ بر تو مىترسم . »
گفت : « عزيزانم ، شما كيستيد ؟ »
گفتند : « از عترت پيغمبرت . پدرت مىخواهد ما را بكشد . »
آن پسر هم به پاى آنها افتاد وبوسيد وهمان را گفت كه غلام سياه گفته بود ، وشمشير را دور انداخت وخود را به فرات افكند . پدرش فرياد زد : « مرا نافرمانى كردى ؟ »
گفت : « فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است . »
آن شيخ گفت : « جز خودم ، كسى آنها را نكشد . »
شمشير گرفت وجلو رفت ودر كنار فرات تيغ كشيد وچون چشم كودكان به تيغ برهنه افتاد ، گريستند وگفتند : « اى شيخ ! ما را ببر بازار بفروش ومخواه كه روز قيامت ، محمد خصمت باشد . »
گفت : « سر شما را براي ابن زياد مىبرم وجايزه مىستانم . »
گفتند : « خويشى ما را به رسول خدا صلّى اللّه عليه واله وسلم منظور ندارى ؟ »
گفت : « شما با رسول خدا پيوندى نداريد . »
گفتند : « اى شيخ ! ما را نزد عبيد اللّه بر تا خودش درباره ما حكم كند . »
گفت : « من بايد با خون شما به أو تقرب جويم . »
گفتند : « اى شيخ ! به كودكى ما ترحم نمىكنى ؟ »
گفت : « خدا در دلم رحم نيافريده است . »
گفتند : « پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانيم . »
گفت : « اگر سودى دارد براي شما ، هرچه خواهيد نماز بخوانيد . »
آنها چهار ركعت نماز خواندند وچشم به آسمان گشودند وفرياد زدند : « يا حي ! يا حكيم ! يا احكم -