تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
هامش
- گفت : « واي بر تو ! پيش از آن‌كه عقلم بپرد وزهره‌ام از تلاش وگرفتارى بتركد ، در را باز كن . » گفت : « واي بر تو ! چه گرفتارى شد ؟ » گفت : « دو كودك از لشكرگاه عبيد اللّه گريختند وأمير جار زده است كه هركه سر يكى از آنها بياورد ، هزار درهم جائزه دارد هركه سر هردو را بياورد ، دو هزار درهم جايزه دارد . من رنجها بردم وچيزى به دستم نيامد . » پيرزن گفت : « از آن بترس كه در قيامت ، محمد خصمت باشد . » گفت : « واي بر تو ! دنيا را بايد به دست آورد ! » گفت : « دنيا بىآخرت به چه كار تو آيد . » گفت : « تو از آنها طرفدارى مىكنى ؟ گويا از اين موضوع اطلاعى دارى . بايد نزد اميرت برم . » گفت : « أمير از من پيرزنى كه در گوشه بيابانم چه مىخواهد ؟ » گفت : « بايد من جستجو كنم . در را باز كن تا استراحتى كنم وفكر كنم كه صبح از چه راهى دنبال آنها بروم . » در را گشود وبه أو شام داد . خورد ونيمه‌شب آواز خرخر دو كودك را شنيد . مانند شير مست از جا جست وچون گاو فرياد كرد ودست به أطراف خانه كشيد تا پهلوى كوچكتر آنها رسيد . گفت : « كيست ؟ » گفت : « من صاحبخانه‌ام . شما كيانيد ؟ » برادر كوچك ، بزرگتر را جنبانيد وگفت : « برخيز كه از آنچه مىترسيديم ، بدان گرفتار شديم . » گفت : « شما كيستيد ؟ » گفتند : « اگر راست گوييم ، در امانيم ؟ » گفت : « آرى . » گفتند : « اى شيخ ! أمان خدا ورسول ودر عهده آنان ؟ » گفت : « آرى . » گفتند : « محمد بن عبد اللّه گواه است ؟ » گفت : « آرى . » گفتند : « خدا بر آن‌چه گفتيد ، وكيل وگواه است ؟ » گفت : « آرى . » گفتند : « اى شيخ ! ما از خاندان پيغمبرت محمديم واز زندان عبيد اللّه بن زياد از ترس جان گريخته‌ايم . » گفت : « از مرگ گريختيد وبه مرگ گرفتار شديد . حمد خدا را كه شما را به دست من انداخت . » برخاست وآنها را بست وشب را در بند به سر بردند وسپيده‌دم غلام سياهى فليح نام را خواست وگفت : « اين دو كودك را ببر كنار فرات وگردن بزن وسر آنها را برايم بياور تا نزد ابن زياد برم ودو هزار درهم جايزه ستانم . » غلام شمشير برداشت وآنها را جلو انداخت وچون از خانه دور شدند ، يكى از آنها گفت : « اى سياه ! -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 252 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية