هامش
- گفت : « واي بر تو ! پيش از آنكه عقلم بپرد وزهرهام از تلاش وگرفتارى بتركد ، در را باز كن . »
گفت : « واي بر تو ! چه گرفتارى شد ؟ »
گفت : « دو كودك از لشكرگاه عبيد اللّه گريختند وأمير جار زده است كه هركه سر يكى از آنها بياورد ، هزار درهم جائزه دارد هركه سر هردو را بياورد ، دو هزار درهم جايزه دارد . من رنجها بردم وچيزى به دستم نيامد . »
پيرزن گفت : « از آن بترس كه در قيامت ، محمد خصمت باشد . »
گفت : « واي بر تو ! دنيا را بايد به دست آورد ! »
گفت : « دنيا بىآخرت به چه كار تو آيد . »
گفت : « تو از آنها طرفدارى مىكنى ؟ گويا از اين موضوع اطلاعى دارى . بايد نزد اميرت برم . »
گفت : « أمير از من پيرزنى كه در گوشه بيابانم چه مىخواهد ؟ »
گفت : « بايد من جستجو كنم . در را باز كن تا استراحتى كنم وفكر كنم كه صبح از چه راهى دنبال آنها بروم . »
در را گشود وبه أو شام داد . خورد ونيمهشب آواز خرخر دو كودك را شنيد . مانند شير مست از جا جست وچون گاو فرياد كرد ودست به أطراف خانه كشيد تا پهلوى كوچكتر آنها رسيد . گفت : « كيست ؟ »
گفت : « من صاحبخانهام . شما كيانيد ؟ »
برادر كوچك ، بزرگتر را جنبانيد وگفت : « برخيز كه از آنچه مىترسيديم ، بدان گرفتار شديم . »
گفت : « شما كيستيد ؟ »
گفتند : « اگر راست گوييم ، در امانيم ؟ »
گفت : « آرى . »
گفتند : « اى شيخ ! أمان خدا ورسول ودر عهده آنان ؟ »
گفت : « آرى . »
گفتند : « محمد بن عبد اللّه گواه است ؟ »
گفت : « آرى . »
گفتند : « خدا بر آنچه گفتيد ، وكيل وگواه است ؟ »
گفت : « آرى . »
گفتند : « اى شيخ ! ما از خاندان پيغمبرت محمديم واز زندان عبيد اللّه بن زياد از ترس جان گريختهايم . »
گفت : « از مرگ گريختيد وبه مرگ گرفتار شديد . حمد خدا را كه شما را به دست من انداخت . »
برخاست وآنها را بست وشب را در بند به سر بردند وسپيدهدم غلام سياهى فليح نام را خواست وگفت : « اين دو كودك را ببر كنار فرات وگردن بزن وسر آنها را برايم بياور تا نزد ابن زياد برم ودو هزار درهم جايزه ستانم . »
غلام شمشير برداشت وآنها را جلو انداخت وچون از خانه دور شدند ، يكى از آنها گفت : « اى سياه ! -