تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
هامش
- آوردند . زندانبان را طلبيد وگفت : « اين دو كودك را ببر وخوراك خوب وآب سرد به آنها مده وبر آنها تنگ بگير ! » اين دو كودك روزه مىگرفتند وشب دو قرص نان جو ويك كوزه آب براي آنها مىآوردند تا يك سالى گذشت ويكى از آنها به ديگرى گفت : « اى برادر ! مدتي است ما در زندانيم . عمر ما تباه مىشود وتن ما مىكاهد . اين شيخ زندانبان كه آمد ، مقام ونسب خود را به أو بگوييم تا شايد به ما ارفاقى كند . » شب ، آن شيخ همان نان وآب را آورد وكوچكتر گفت : « اى شيخ ! تو محمد را مىشناسى ؟ » گفت : « چه‌گونه نشناسم ؟ أو پيغمبر من است . » گفت : « جعفر بن أبي طالب را مىشناسى ؟ » گفت : « چه‌گونه نشناسم ؟ با آن‌كه خدا دو بال به أو داد كه با فرشتگان هرجا خواهد برود . » گفت : « علي بن أبي طالب را مىشناسى ؟ » گفت : « چه‌گونه نشناسم ؟ أو پسر عم وبرادر پيغمبر من است . » گفت : « ما از خاندان پيغمبر تو ، محمد وفرزندان مسلم بن عقيل علي بن أبي طالب ودر دست تو اسيريم . خوراك وآب خوب به ما نمىدهى وبه ما در زندان سخت‌گيرى مىكنى . » آن شيخ افتاد وپاى آنها را بوسيد ومىگفت : « جانم قربان شما ، اى عترت پيغمبر خدا مصطفى ! اين در زندان به روى شما باز است . هرجا خواهيد برويد . » شب دو قرص نان جو ويك كوزه آب براي آنها آورد وراه را به آنها نشان داد وگفت : « شبها راه برويد وروزها پنهان شويد تا خدا به شما گشايش دهد . » شب رفتند تا به در خانهء پيرزنى رسيدند . به أو گفتند : « ما دو كودك غريب ونابلديم وشب است . امشب ما را مهمان كن وصبح مىرويم . » گفت : « عزيزانم ! شما كيانيد كه از هر عطرى خوشبوتريد ؟ » گفتند : « ما أولاد پيغمبريم واز زندان ابن زياد واز كشتن گريختيم . » پيرزن گفت : « عزيزانم ! من داماد نابكارى دارم كه به همراهى عبيد اللّه بن زياد در واقعه كربلا حاضر شد . ومىترسم در اين‌جا به شما برخورد كند وشما را بكشد . » گفتند : « ما همين يك شب را مىگذرانيم وصبح به راه خود مىرويم . » گفت : « من براي شما شام مىآورم . » شام آورد وخوردند ونوشيدند وخوابيدند ، كوچك به بزرگ گفت : « برادر جان ! اميدوارم امشب آسوده باشيم . بيا در آغوش هم بخوابيم وهمديگر را ببوسيم ؛ مبادا مرگ ما را از هم جدا كند . » در آغوش هم خوابيدند وچون پاسى از شب گذشت ، داماد فاسق عجوز آمد وآهسته در را زد . عجوز گفت : « كيستى ؟ » گفت : « من فلانم . » گفت : « چرا بىوقت آمدى ؟ » -