وقالت : أحسنت يا بنيّ ! يا سرور قلبي ! ويا قرّة عيني . ثمّ رمت برأس ابنها رجلا ، فقتلته ، وأخذت عمود خيمة وحملت عليهم ، وهي تقول :
أنا عجوز سيّدي ضعيفه * خاوية بالية نحيفه
أضربكم بضربة عنيفه * دون بني فاطمة الشّريفه
وضربت رجلين ، فقتلتهما ، فأمر الحسين عليه السّلام بصرفها ، ودعا لها ، ولمّا رأى أصحاب الحسين عليه السّلام أنّهم قد غلبوا ، وأنّهم لا يقدرون أن يمنعوا الحسين عليه السّلام ، ولا أنفسهم ، تنافسوا في أن يقتلوا بين يديه . « 1 »
الأمين ، أعيان الشّيعة ، 1 / 606 - 607
هامش
( 1 ) - يكى از صحنههاى شكوهمند عاشورا ، حضور نوجوانى بود به نام عمر كه به خدمت امام رسيد واجازهء نبرد خواست . أو با پدر ومادر خود همراه امام به كربلا آمده بود . پدرش جنادة بن حارث سلمانى نام داشت وصبح عاشورا به افتخار شهادت نائل گرديد . همسر اين شهيد جان بركف ، فرزند خود را به لباس رزم آراست واز أو خواست كه به يارى فرزند زهراى مرضيه بشتابد . امام فرمودند : « تو نوجوانى هستى كه پدرت را از دست دادهاى وشايد شهادت تو براي مادرت سنگين باشد . »
وى عرض كرد : « مادرم به من دستور رفتن به ميدان ويارى شما را داده است . »
بلندى همت وصدق وخلوص را بنگريد ! زنى همسر از دست داده ، فرزند دلبند خود را به ميدان كارزار مىفرستد ، در حالي كه يقين به كشته شدن أو دارد وفرزندى كه پدرش كشته شده است با آغوش باز به ميدان مىشتابد ومرگ در راه خدا را بىهيچ واهمه وهراسى در آغوش مىكشد !
راستى اين بانوى شكيبا واين نوجوان فداكار نمونههاى عظمت وشكوه هستند . آنان از جايگاهى بلند وپايگاهى ارجمند برخوردارند ؛ آنان در لحظهاى از تاريخ ، عظمت آفريدند كه انسانهاى عادى توان ايستادگى وپايدارى را ندارند ؛ خردمندان وانديشهورزان در برابر صدق وصفاى اين مادر وفرزند انگشت حيرت به دهان مىبرند ودر فضايى ملكوتي مدهوش مىشوند .
آرى ! نوجوان به ميدان آمد ، درحالىكه اين اشعار را با آهنگى رسا بر زبان مىآورد :
« آقاى من ، حسين است وچه آقاى نيكويى ! هم أو كه مايهء شادى پيامبر خداست وهم أو كه على وفاطمه ، پدر ومادرش هستند ؛ آيا شما براي اين مرد بزرگ ، مانندى مىشناسيد ؟ أو بسان خورشيد تابناك مىدرخشد وچون ماه پرفروع نور مىافشاند . »
پس از پيكارى شديد ، رداى شهادت پوشيد وجسد مطهرش بر زمين افتاد . مزدوران پليد أموي بر كشتهء أو نيز رحم نكردند . گويى نمىتوانستند باور كنند كه أو جان به جان آفرين تسليم كرده است . خشم وكينه نسبت به اين شهيد فداكار در قلوبشان موج مىزد . پيش رفتند ، سر از بدنش جدا كردند وبه سوى خيمهگاه امام پرتاب كردند . مادر جوان كه از پايمردى واستقامت فرزند خود خشنود بود ، سر را برداشت وبوسيد وبه سوى دشمن باز افكند ( يعنى : ما آنچه را در راه خدا داديم ، بازپس نمىگيريم ) وخود بر آنان -