المجلسي ، البحار ، 45 / 16 - 17 - عنه : البحراني ، العوالم ، 17 / 260 - 261 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 297 - 298 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 292 ؛ القمي ، نفس المهموم ، / 285 - 286 ؛ مثله الجواهري ، مثير الأحزان ، / 72
وأمّا أبو مخنف فقد ذكر قضيّة شهادة وهب هكذا وهو : وبرز الغلام الّذي أسلم هو ووالدته على يدي الحسين عليه السّلام وأنشأ يقول :
إن تنكروني فأنا ابن الكلب * عبل الذّراعين شديد الضّرب
أنا غلام واثق بربّي * حسبي به مولاي فهو حسبي
لا أرهب الموت بذات الحرب * أفوز بالجنّة يوم الكرب
ثمّ حمل على القوم ، ولم يزل يقاتل حتّى قتل من القوم خمسين رجلا ، فوقعت به سبعون ضربة وطعنة ونبلة ، وجعلوه وجواده كالقنفذ من كثرة النّبل والسّهام ، فانجدل
هامش
- چون آن حالت را مشاهده كرد ، فرمود : « خدا شما را جزاى خير دهد كه در يارى أهل بيت رسالت دقيقهاى فرو نگذاشتيد . اى زن صالحه برگرد كه بر زنان جهاد نيست . »
چون وهب شربت شهادت چشيد ، زنش بىتاب شد به نزد أو دويد وروى بر روى أو گذاشت وخاك از روى أو دور مىكرد . شمر در آن حال ، غلام خود را امر كرد كه عمودى بر سر آن بيچاره زد وأو را به شوهرش ملحق ساخت .
ودر حديث حضرت امام زين العابدين عليه السّلام وارد شده است كه اين وهب اوّل نصراني بود . أو ومادرش بر دست امام حسين عليه السّلام مسلمان شدند . چون به معركه رفت ، هفت هشت نفر از آن ملاعين را به قتل آورد .
به روايت ديگر : بيست وچهار نفر پياده ودوازده سوار از آن منافقان نابكار را طعمهء تيغ آبدار گردانيد .
چون از بسيارى جراحت از كار ماند ، أو را دستگير كردند وبه نزد عمر بن سعد بردند . آن ملعون حكم كرد ، أو را گردن زدند وسرش را در ميان لشكر آن حضرت انداختند . مادرش شمشير أو را گرفت ومتوجه لشكر مخالفان شد . حضرت فرمود : « اى مادر وهب ! بنشين كه خدا جهاد را از زنان برداشته است . بشارت باد كه تو وپسر تو در بهشت با جدّ من محمّد صلّى اللّه عليه واله وسلّم خواهيد بود . »
به روايت ديگر : سر فرزند خود را برداشت وبه سوى لشكر مخالف انداخت ويك نفر از ايشان را هلاك كرد . پس عمود خيمه را برداشت ودو كس را به قتل آورد . حضرت فرمود : « اى مادر وهب ، برگرد ! »
آن نيكزن برگشت وگفت : « خداوندا ! اميد مرا قطع مكن . »
حضرت فرمود : « اى مادر وهب ! خدا تو را نااميد نمىكند . تو با پسرت در خدمت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه واله وسلّم خواهيد بود در اعلا درجهء بهشت . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 664 - 665