الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 420 - 421 - عنه : المحمودي ، العبرات ، 1 / 455 - 457
فحدّثني عبد اللّه بن زيدان البجلّيّ ، قال : حدّثنا محمّد بن زيد التّميميّ ، قال : حدّثنا نصر بن مزاحم ، عن أبي مخنف ، عن الحارث بن كعب : عن عليّ بن الحسين عليه السّلام قال :
هامش
- پرستاريم مىكرد . پدرم در خيمهء خويش از ياران گوشه گرفته بود . حوى ، غلام أبو ذر غفارى پيش وى بود كه به شمشير خود پرداخته بود وآن را درست مىكرد . پدرم شعري مىخواند به اين مضمون :
« اى روزگار پليد كه دوست بدى
وصبحگاهان وشبانگاهان
ياران ودنياجويان كشته دارى
روزگار عوض نمىپذيرد
كار به دست خداى جليل است
وهر زندهاى به راه مرگ مىرود »
گويد : اين را دو سه بار خواند تا فهميدم ومقصود وى را بدانستم واشكم گرفت ، اما اشكم را نگهداشتم وخاموش ماندم وبدانستم كه بلا نازل شده است ؛ عمهام نيز آنچه را من شنيده بودم ، شنيد . زن بود وزنان رقت دارند واستعداد زارى . خويشتندارى نتوانست وبرجست وجامهء خود را مىكشيد وبرهنهسر بود .
پيش وى رفت وگفت : « اى عزاى من ! اى باقيماندهء سلف وپناهگاه خلف ! كاش آن روز كه فاطمه مادرم يا علي پدرم يا حسن برادرم مرد ، زندگيم به سر رسيده بود . »
گويد : حسين عليه السّلام بدو نگريست وگفت : « خواهركم ! شيطان ، بردبارى تو را نبرد . »
گفت : « اى أبو عبد اللّه ! پدر ومادرم فدايت ، در انتظار كشته شدني ؟ جانم فدايت . . . » وسخن در گلويش ماند .
گويد : چشمانش پر از أشك شد وگفت : « اگر شترمرغ را بگذارند ، شب مىخوابد . »
گفت : « واي من ! تو را به زور مىكشانند ! اين ، قلب مرا بيشتر داغدار مىكند وبر جانم سختتر است . »
وبه چهرهء خويش زد وگريبان خويش را گرفت وآن را بدريد وبيهوش به زمين افتاد .
گويد : حسين بدو پرداخت وآب به چهرهاش ريخت وگفت : « خواهركم ! از خدا بترس واز خدا تسلى خواه وبدان كه زمينيان مىميرند وآسمانيان نمىمانند . همه چيز تلف شدني است به جز ذات خدايى كه زمين را به قدرت خويش آفريده [ است ] وخلق را برمىانگيزد كه باز مىآيند وأو خود يكتاست . پدرم بهتر از من بود ، مادرم بهتر از من بود ، برادرم بهتر از من بود ، مقتداى من وآنها وهمهء مسلمانان پيمبر خدا است . »
گويد : با اين سخنان وأمثال آن ، وى را تسلى داد وگفت : « خواهركم ! قسمت مىدهم وقسم مرا رعايت كن كه بر من گريبان ندري وچهره نخراشى وواي نگويى ومرگ نخواهى . »
گويد : آنگاه وى را بياورد وپيش من نشانيد .
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3017 - 3018