ولكلّ مسلم أسوة برسول اللّه صلّى اللّه عليه واله وسلم . ثمّ قال : إنّي أقسم عليك ، فأبرّي قسمي ، لا تشقّي عليّ جيبا ، ولا تخمشي عليّ وجها ، ولا تدعي عليّ بالويل والثّبور . ثمّ جاء بها حتّى أجلسها عندي وإنّي لمريض مدنف ، وخرج إلى أصحابه . « 1 »
اليعقوبي ، التّاريخ ، 2 / 216 - 217 - عنه : المحمودي ، العبرات ، 1 / 453 - 454
قال أبو مخنف : حدّثني الحارث بن كعب وأبو الضّحّاك ، عن عليّ بن الحسين بن عليّ قال : إنّي جالس في تلك العشيّة الّتي قتل أبي صبيحتها ، وعمّتي زينب عندي تمرّضني ، إذ اعتزل أبي بأصحابه في خباء له ، وعنده حويّ ، مولى أبي ذر الغفاريّ ، وهو يعالج سيفه ويصلحه ، وأبي يقول :
هامش
( 1 ) - از علي بن الحسين روايت شده [ است ] كه گفت : « در أول همان شبى كه پدرم در بامداد آن كشته شد ، نشسته بودم وعمهام زينب مرا پرستارى مىكرد كه پدرم درآمد ومىگفت :يا دهر أفّ لك من خليل * كم لك في الإشراق والأصيل
من طالب وصاحب قتيل * والدّهر لا يقنع بالبديل
وإنّما الأمر إلى الجليل * وكلّ حيّ سالك سبيلي ( 1 )« اى روزگار ، أف بر تو دوست ؛ تو را در صبح وعصر چه بسيار جوينده وهمراهى كشته است ، وروزگار به عوض قناعت ندارد ؛ وتنها امر به دست خداست ؛ وهر زندهاى روندهء راه من است . »
گفتار پدرم را فهميدم ومراد أو را دانستم وگريه راه گلويم را گرفت وجلو أشك خود را گرفتم ودانستم كه بلا بر ما فرود آمده است ؛ ليكن عمهام زينب ، چون آنچه را من شنيدم ، شنيد ، وشأن زنان نازك دلى وبيتابى است ، بىاختيار سر برهنه ودامنكشان از جا جست ومىگفت : « واي از بىبرادرى ، [ كاش ] مرگ زندگى را از من گرفته بود ، فاطمه وعلى وحسن بن علي برادرم امروز مردند . »
پدرم به أو نگريست وغصهء خود را فرو خورد وسپس گفت : « يا أختي ! اتّقي اللّه فإنّ الموت نازل لا محالة » ؛ « خواهرم ! خدا را پرهيزگار باش كه مرگ ناچار مىرسد . »
پس ، زينب لطمه به روى خويش زد وبيهوش افتاد وفرياد كرد : « اى واي ، بىبرادر شدم ! . »
امام پيش رفت وآب به روى خواهر ريخت وبه أو گفت : « يا أختاه ! تعزّى بعزاء اللّه ، فإنّ لي ولكلّ مسلم أسوة برسول اللّه » ؛ « خواهرا ! به شكيبايى خدا ، شكيبا باش ! چه مرا وهر مسلمان را به پيامبر خدا اقتدا بايد . »
سپس گفت : « إنّي أقسم عليك فأبرّي قسمي ، لا تشقّي علىّ جيبا ، ولا تخمشي عليّ وجها ، ولا تدعي علىّ بالويل والثّبور » ؛ « تو را سوگند مىدهم . پس سوگند مرا راست گردان ؛ بر من گريبان چاك مكن وبر من رو مخراش ، وبر من واي وهلاك فرياد مزن ! »
سپس أو را آورد ونزد من نشانيد ومن بيمار ومردنى بودم . آنگاه نزد أصحاب خويش رفت .
( 1 ) . ل : السّبيل .
آيتي ، ترجمهء تاريخ يعقوبي ، 2 / 179 - 181