وضع هيأتى است براي جسم كه از نسبت بعضي اجزايش با برخى ديگر حاصل شده است بطورى كه هر جزئي در جهات مختلف با اجزاى ديگر نسبتهاى گوناگون داشته باشد مثل حالت نشستن وبرخاستن .
ملك ، عبارت از نسبت موضوع به امرى است كه محيط بر آن باشد وبا حركت موضوع ، آن نيز به حركت در آمده ومنتقل شود مانند حالت در آوردن لباس وبر تن كردن آن .
ان يفعل ، حالت فاعليت وتأثير گذارى مثل قطع كردن موقعى كه عمل قطع مؤثر باشد .
ان ينفعل ، حالت مفعوليت وموقعيتى كه موضوع تحت تأثير ديگرى واقع مىشود مانند : حالت قطع شدن .
حال كه ماهيت از اين اصطلاحات معلوم شد ، مىخواهيم بدانيم كه با چه دليل ذات مقدس حق تعالى به اين عرضها متصف نمىشود ، نخست بطور اجمال يادآور مىشويم كه قسمت أعظم آن ، همان سخن مولى علي ( ع ) است كه فرمود : هر كس خداى سبحان را به امرى توصيف كند برايش همتايى قائل شده وآن كه چنين كارى انجام دهد وى را دوگانه دانسته است « 7 » ، وما نيز در شرح سخنان آن حضرت متذكر شده واستدلال كرديم كه وصف كردن خداوند باعث پيدايش تغيير در ذات أو مىباشد كه امرى ناروا ومحال است واكنون به برهان تفصيلي آن به ترتيب عرضهاى ياد شده آغاز مىكنيم :
اين كه خداوند متصف به كمّ نمىشود بدين دليل است كه اگر چنين باشد لازمهاش اتصاف به برابرى وجزء داشتن وهمتا داشتن خواهد بود ، در حالي كه هر چه تجزيهپذير باشد ، كثرت وتعدد نيز خواهد داشت وثابت شده است كه
هامش
( 7 ) خطبه أول كتاب