وحق تعالى كه واجب الوجود بالذات است نه عرض است ونه محل آن واقع مىشود پس متّصف به نهايت نمىشود .
اما اين كه در بعضي موارد خدا را متصف به نهاية ولا نهاية مىكنند به معناى سلب مطلق نهايت از حدّ است به اين طريق كه چون مقدار كه معروض نهايت واقع مىشود از خدا دور مىباشد پس نهايت هم بطور كلى از أو منتفى است نه به طريق عدول وقضيهء معدوله « 5 » كه فرض كنيم نهايت ولا نهايت بر خدا عارض مىشود امّا نهايت در وى وجود ندارد .
24 - خداوند تحت شماره وعدد در نمىآيد ، دليل بر اين مطلب آن است كه شمرده شدن از خصوصيات كمّ منفصل يعنى عدد مىباشد كه آن نيز از اعراض است چنان كه در مورد خود بيان شده واين امر نيز به ثبوت رسيده است كه خداوند نه عرض ونه محلّ براي آن واقع مىشود بنا بر اين محال است كه ذات پروردگارى جزء معدودها قرار بگيرد .
( 41082 - 41073 )
وانّما تحدّ الأدوات أنفسها ،
منظور از واژهء أدوات وسايل وابزارهاى حسّى ونيروهاى بدني مىباشد ودر جاى خود ثابت شده است كه قواى جسماني ، تنها جسم وجسمانيات را حسّ مىكنند ، بنا بر اين معناى عبارت فوق آن است كه أجسام ونيروهاى مادي بدن ، أموري را درك مىكنند كه مانند خودشان جسم ومادة بوده ودر نوع يا جنس با هم يكى باشند ومىتوانيم در اين عبارت فكر را هم داخل سازيم زيرا چنان كه در قبل بيان شد آن نيز موقعى كه به معقولات توجه كند به أموري احاطه پيدا مىكند كه جداى از وهم وخيال نيستند يعنى براي معلومات خود صورتها وسايهها ترسيم مىكند پس فكر وانديشهء آدمي هم به
هامش
( 5 ) قضيهء معدوله در منطق آن است كه حرف نفى با محمول يا موضوع يا هر دو تركيب يافته ومجموعا به معناى مثبت به كار روند مثل : سنگ لا انسان است وچون حرف لا معناى نفى خود را از دست داده قضية را معدوله مىگويند . ( مترجم )