ثمّ أقبل فارس من الكوفة ، سلّم على الحرّ ، ولم يسلّم على الحسين رضى اللّه عنه ، ودفع إلى الحرّ كتابا من ابن زياد ، ويأمره بالتّعجيل . « 1 » [ عن أبي مخنف ]
القندوزي ، ينابيع المودّة ، 3 / 63
هامش
( 1 ) - وهمچنان راه درنورديدند تا سفيدهء صبح بردميد وآن حضرت با جماعت نماز بگذاشت وبه تعجيل أسب بخواست وبرنشست واز جانب يمين جاده را دست بازداشت وبه طرف چپ روان گشت وطي طريق كرده ، به عذيب الهجانات ( 1 ) رسيد وأصحاب آن حضرت همگان ملازمت ركاب داشتند .
اين هنگام مردى را نگريستند كه شاكي السلاح بر شترى رهوار برآمده وكمانى از بردوش افكنده ، از طريق كوفه به تعجيل وتقريب زمين را درهم مىنوردد وزودا كه درمىرسد ، هردو لشگر به نظارهء أو درايستادند . چون فراز آمد ، حسين عليه السّلام را ناديده انگاشت وحر بن يزيد را سلام داد وتحيت فرستاد ومكتوب ابن زياد را كه بدين منوال نگاشته بود ، به نزد أو گذاشت :
أمّا بعد فجعجع بالحسين حين يبلغك كتابي هذا ويقدم عليك رسولي ولا تنزله إلّا بالعراء في غير خضر وعلى غير ماء وقد أمرت رسولي أن يلزمك ولا يفارقك حتّى يأتيني بانفاذ أمري والسّلام .
در جمله ، مىگويد : « چون رسول من با تو رسيد ومكتوب مرا با تو رسانيد ، كار را بر حسين سخت وصعب بگير وأو را مگذار فرود شود . جز در زمين بىآب وعلف وفرستادهء خود را فرمودهام كه از تو جدا نشود ونگران تو باشد ، چون امر مرا به نفاذ رسانى ، نيكو خدمتي تو را به من رسانيد . »
حر آن مكتوب را مطالعه نمود وبر حسين وأصحاب أو نيز قرائت فرمود وگفت : « اينك عبيد اللّه بن زياد فرمان كرده است كه در مكاني كه مكتوب أو را مطالعه نمودم ، شما را فرود آورم . »
در ميان أصحاب حسين عليه السّلام ، يزيد بن مهاجر الكندي ، فرستادهء ابن زياد را بشناخت وروى بدو آورد وگفت : « مادر بر تو بگريد ، چه نكوهيده رسالت بود كه تو بر ذمت نهادى . »
گفت : « امام خويش را أطاعت كردم ودر تقديم خدمت أو تشييد ( 2 ) بيعت نمودم . »
فقال له ابن المهاجر : بل عصيت ربّك وأطعت إمامك في هلاك نفسك وكسبت العار والنّار وبئس الإمام إمامك . قال اللّه :وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَيَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ( 3 ) فإمامك منهم .
ابن مهاجر گفت : « بلكه عصيان كردى پروردگار خود را وأطاعت كردى امام خود را در هلاك خود ودر تقديم اين خدمت بهرهء تو در دنيا ودر آخرت نار شد ؛ چنانكه خداى فرمايد : امامان شما دعوت مىكنند شما را به آتش دوزخ ودر قيامت شما را نصرت نتوانند كرد . »
بالجملة ، حسين عليه السّلام أصحاب خود را فرمان كرد تا كوچ دهند وايشان به هر جانب كه خواستند روان شد ، سپاه حر در برابر آمدند وحايل وحاجز گشتند وگفتند : « الا آنكه در اين زمين بىآب وعلف فرود آييد ! »
فقال له الحسين : دعنا ويحك ننزل هذه القرية أو هذه يعني نينوى والغاضريّة أو هذه يعني شفيّنة .
فرمود : « اى حر ! دست بازدار تا در يكى از اين قرى فرود آييم . »
عرض كرد : « لا واللّه از قدرت بازوى من بيرون است . چه اينك فرستادهء ابن زياد مرا نگران است تا در امتثال امر أو چه كنم . » -