الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 396 - 397 - عنه : القمي ، نفس المهموم ، / 180 - 182 ؛ المحمودي ، العبرات ، 1 / 377 - 378 ؛ مثله الأمين ، أعيان الشّيعة ، 1 / 594 - 595 ، لواعج الأشجان ، / 81 - 83
وحدّث جماعة من فزارة وبجيلة قالوا : كنّا مع زهير بن القين البجلّي حين أقبلنا من مكّة ، فكنّا نساير الحسين عليه السّلام فلم يكن شيء أبغض إلينا « 1 » من أن ننازله في منزل ، فإذا
هامش
- گويد : حسين روان شد تا به نزد آب بالاى زرود رسيد .
سدى به نقل از يكى از مردم بنى فزاره گويد : « به روزگار حجّاج بن يوسف در خانهء حارث بن ربيعه بوديم كه در محل خرمافروشان بود وبعد به تيول زهير بن قين يشكرى داده شد . مردم شام آنجا نمىآمدند وما در آنجا نهان بوديم . »
گويد : به مرد فزاري گفتم : « از كار خودتان وقتي كه با حسين بن علي آمديد ، با من سخن كن . »
گفت : « با زهير بن قين بجلى بوديم كه از مكّه درآمديم وبا حسين به يك راه بوديم ؛ امّا خوش نداشتيم كه با وى به يك منزلگاه باشيم . وقتي حسين روان بود ، زهير بن قين به جاى مىماند وچون حسين فرود مىآمد ، زهير پيش مىرفت ، تا به منزلگاهى رسيديم كه به ناچار مىبايد با وى به يكجا باشيم وحسين به سويى فرود آمد ، ما نيز به سويى فرود آمديم . نشسته بوديم واز غذايى كه داشتيم ، مىخورديم كه فرستادهء حسين بيامد وسلام گفت ودرآمد وگفت : « اى زهير پسر قين ! أبو عبد اللّه ، حسين بن علي ، مرا فرستاده كه پيش وى آيى . »
گويد : هركس هرچه به دست داشت ، بگذاشت . گويى پرنده بر سرمان نشسته بود . دلهم دختر عمرو ، زن زهير بن قين گويد : بدو گفتم : « پسر پيمبر خدا سوى تو مىفرستد ونمىروى ؟ سبحان اللّه ! چه شود اگر بروى وسخن وى را بشنوى وبازآيى ؟ »
گويد : زهير بن قين برفت وچيزى نگذشت كه خوشدل بيامد وچهرهاش گشاده بود .
گويد : پس بگفت تا خيمه وبار وأثاث وى را پيش آوردند وسوى حسين بردند . آنگاه به زنش گفت : « طلاقي هستى . پيش كسانت برو كه نمىخواهم به سبب من بدى به تو رسد . »
آنگاه به ياران خويش گفت : « هركس از شما كه مىخواهد با من بيايد ، وگرنه ، ديدار آخرين است .
اينك حديثي براي شما بگويم : به بلنجر حمله برديم . خدا ظفرمان داد وغنيمتها گرفتيم . سلمان باهلى به ما گفت : از فتحى كه خدايتان داد وغنيمتها كه گرفتيد ، خرسند شديد ؟ »
گفتيم : « آرى ! »
گفت : « وقتي جوانان خاندان محمّد را دريافتيد ، از جنگيدن همراه آنها خرسندتر باشيد تا از اين غنيمتها كه گرفتهايد ؛ امّا من شما را به خدا مىسپارم . »
گفت : « به خدا پس از آن ، پيوسته پيشاپيش قوم بود تا كشته شد . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2979 ، 2983 - 2984
( 1 ) - [ في البحار والعوالم : « علينا » ] .