الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 397 - 398 - عنه : القزويني ، الإمام الحسين عليه السّلام وأصحابه ، 1 / 167 - 168 ؛ المحمودي ، العبرات ، 1 / 382 - 384
هامش
- گفت : « اسديم . »
گفتيم : « ما نيز اسدىايم . تو كيستى ؟ »
گفت : « بكير بن مثعبه . »
گويند : ما نيز نسبت خويش بگفتيم . آنگاه گفتيم : « از كار مردمى كه پشت سر نهادهاى با ما خبر گوى . »
گفت : « بله ، در كوفه بودم كه مسلم بن عقيل وهانى بن عروه كشته شدند . ديدمشان كه پايشان را گرفته بودند ودر بازار مىكشيدند . »
گويند : برفتيم تا به حسين رسيديم وبا وى همراه شديم تا شبانگاه به ثعلبيّه رسيديم وچون فرود آمد ، پيش وى رفتيم وسلامش گفتيم ، كه سلام ما را پاسخ گفت .
گفتيم : « خدايت رحمت كناد ، خبري داريم ! اگر خواهى آشكارا بگوييم واگر خواهى نهاني . »
گويند : ياران خويش را نگريست وگفت : « در قبال اينان رازي نيست . »
گفتيم : « سواري را كه شب پيش به تو رسيد ، ديدى ؟ »
گفت : « آرى ! ومىخواستم از أو پرسش كنم . »
گفتيم : « ما از أو خبركشى كرديم وزحمت پرسش از أو را عهده كرديم . وى يكى از بنى أسد بود ، از قبيلهء ما . صاحب رأى درست وراستى وفضيلت وخرد . به ما گفت كه در كوفه بوده [ است ] كه مسلم بن عقيل وهانى بن عروه را كشتهاند وديده [ است ] كه آنها را در بازار مىكشيدهاند . »
گفت : « انّا للّه وانّا اليه راجعون . »
واين را مكرّر همى كرد . گفتيم : « تو را به خدا به خاطر جان وخاندانت از همينجا برگرد ، كه در كوفه نه ياور دارى [ و ] نه پيرو ، وبيم داريم كه بر ضدّ تو باشند . »
گويند : در اين وقت ، پسران عقيل بن أبي طالب پيش دويدند .
داود بن علي بن عبد اللّه بن عبّاس گويد : پسران عقيل گفتند : « به خدا نمىرويم تا انتقاممان را بگيريم ، يا همانند برادرمان كشته شويم . »
دو راوي اسدى گويند : حسين در آنها نگريست وگفت : « از پس اينان زندگى خوش نباشد . »
گويند : دانستيم كه سر رفتن دارد وگفتيم : « خدا براي تو نيكى آرد . »
گفت : « خدايتان رحمت كند . »
گويند : يكى از يارانش بدو گفت : « تو همانند مسلم بن عقيل نيستى . اگر به كوفه برسى ، مردم با شتاب سوى تو آيند . »
دو راوي اسدى گويند : حسين منتظر ماند تا وقت سحر رسيد وبه جوانان وغلامان خويش گفت :
« آب بسيار برداريد . »
گويند : آبگيرى كردند وآنگاه به راه افتادند وبرفتند تا به زباله رسيدند .
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2973 ، 2984 - 2986