فبعث معه أخاه يحيى .
فانصرفا حتّى لحقا الحسين ، فقرءا عليه الكتاب ، فأبى أن يرجع ، وقال : إنّي رأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في المنام ، وقد أمرني فيها بأمر ، وأنا ماض له . فقالا : وما تلك الرّؤيا ؟
فقال : لا أحدّث بها أحدا حتّى ألقى ربّي عزّ وجلّ . « 1 »
ابن كثير ، البداية والنّهاية ، 8 / 167
ومرّ بوادي العقيق ؛ ثمّ سار منه ، فأرسل إليه عبد اللّه بن جعفر ابنيه ، وكتب إليه بالرّجوع ، فلم يمتنع .
السّماوي ، إبصار العين ، / 6
ثمّ أخذ عبد اللّه كتابا من عامل يزيد على مكّة عمرو بن سعيد بن العاص فيه أمان للحسين .
هامش
( 1 ) - در اين منزل عبد اللّه بن جعفر بن أبي طالب ، پسرهاى خود : عون ومحمد را به ملازمت حسين عليه السّلام روان داشت وبدينگونه مكتوبى نگاشت :
أمّا بعد ، فإنّي أسألك باللّه [ . . . ] فإنّي في أثر كتابي والسّلام .
مىگويد : « تو را با خداوند سوگند مىدهم ، گاهى كه ديدار كنى مكتوب مرا از سفر عراق فسخ عزيمت فرمايى ، همانا من بر تو مىترسم كه در اين راه كه پيش دارى ، تباه شوى وأهل بيت تو سرگشته وپريشان حال شوند وچون تو نباشى ، نور خدا در زمين ناپديد شود ؛ زيرا كه تو رأيت مسلمانان واميد مؤمنانى . اكنون در طي طريق عجلت مفرماى كه من بر اثر مكتوب خويش درمىرسم . »
عبد اللّه بن جعفر بعد از ارسال اين رسيله به نزد عمرو بن سعيد آمد وگفت : « به حضرت حسين مكتوب فرست وخط امانى انفاذ دار وخواستار شود تا به جانب مكة مراجعت فرمايد . »
عمرو بن سعيد اين مكتوب بنگاشت وبا صحبت برادرش يحيى روان داشت . عبد اللّه جعفر نيز به اتفاق يحيى به حضرت حسين آمد . نامهء عمرو بن سعيد را برسانيدند ودر مراجعت آن حضرت الحاح از حد به در بردند . در پاسخ ايشان فرمود : « رسول خداى مرا در خواب نمودار شد ومرا به كارى فرمان داد . بىفرمانى رسول خداى را نتوانم . »
گفتند : « چه فرمان كرد ؟ »
فرمود : « با هيچكس نگويم وچند كه زنده باشم با كس حديث نكنم ؛ تا آنگاه كه خداى را ملاقاة نمايم . »
چون عبد اللّه جعفر اين راز بشنيد ودانست كه آن حضرت بازنخواهد شد ، پسرهاى خود عون ومحمد را بخواست وايشان را وصيت فرمود كه از ملازمت ركاب آن حضرت بازنايستند ودر راه خدا از جانبازى خويشتندارى نكنند وبه اتفاق يحيى بن سعيد مراجعت به مكة نمود .
سپهر ، ناسخ التّواريخ سيّد الشّهداء عليه السّلام ، 2 / 127 - 128