پرداختند ، خداوند صالح ( ع ) را به پيامبرى به سوى آنها برانگيخت وچون قوم ثمود عرب بودند ، وصالح از نظر نسب وتبار از طبقه متوسّط آنها بود ، هنگامى كه آنها را به فرمانبردارى خداوند دعوت كرد آنها سرباز زدند وجز اندكى از آنها كه مستضعف وتهيدست بودند دعوت أو را نپذيرفتند ، از اين رو صالح آنها را از رفتارى كه داشتند بر حذر داشت واز عذاب خداوند بيم داد ، آنها از أو خواستند كه آية ونشانهاى به آنها بنماياند ، صالح گفت چه آية ونشانهاى مىخواهيد ؟
گفتند در عيد ما كه در فلان روز سال است به همراه ما بيرون بيا وپروردگار خويش را بخوان ، وما نيز خدايان خود را مىخوانيم ، اگر دعاى تو أجابت شد ما پيرو تو مىشويم ، واگر دعاى ما پذيرفته گرديد از ما پيروى كن ، صالح پيشنهاد آنها را پذيرفت ودر زماني كه معيّن شده بود با آنها بيرون آمد ، آنان خدايان خود را ندا دادند ، ليكن پاسخى از آنها بر نيامد ودعايشان أجابت نشد ، از اين رو بزرگ آنها رو به صالح كرده ضمن اشاره به سنگ بزرگى كه جدا در كنارى از كوه قرار داشت وبه آن كاثبه مىگفتند گفت : از اين سنگ ناقهاى براي ما بيرون بياور كه پيكرى ستبر وپر كرك داشته باشد ، اگر چنين كنى ما تو را تصديق كرده دعوتت را پذيرا خواهيم شد ، صالح بر آنچه گفتند از آنها عهد وپيمان گرفت ، سپس به نماز ايستاد ودعا كرد ، ناگهان آن سنگ مانند شتر باردارى كه بچّهاش را بزايد ، ناقهاى ده ماهه ستبر وپر كرك آن چنان كه درخواست كرده بودند از آن جدا شد واين جريان را بزرگان آنان نظارهگر بودند ، پس از اين ناقة صالح بچّهاى كه از حيث درشتى مانند خودش بود به دنيا آورد ، بزرگ قوم وشمارى از آنها پس از مشاهده اين معجزه به صالح پيغمبر ايمان آوردند ، ليكن فرزندان اينها را گروهى از سران آنها از ايمان آوردن به صالح منع كردند ، مدّتى از اين واقعه گذشت ، وناقة با بچّهاش در ميان درختان مىچريد ويك روز در ميان به سوى آبشخور مىآمد ، وسر در چاه آب مىكرد وآب آن را تا ته مىنوشيد ، سپس ميان پاهاى خود را باز مىكرد ، ومردم آنچه مىخواستند از آن شير مىدوشيدند وظرفهاى خود را از شير
شرح نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 859
مساهمون: ابن ميثم البحراني
ص٨٥٩