[ بخش أول ]
[ لغات ]
( نعقت ) : فرياد زد ( عبالة ) : ستبرى بدن ( أخاديد ) : شكافها ودرّههاى زمين ( نسق ) : نظم ( زيفان ) : با كبر وناز خراميدن ( ملاقح ) : آلات پيوند واعضاى تناسلى ( قلع الدّاري ) : بادبان منسوب به دارين ، وآن جزيرهاى است در سواحل قطيف از شهرهاى بحرين كه گفته مىشود عطريّات از هند به آن جا آورده مىشده واكنون ويران است ودر آن آبادي وسكنهاى نيست ، وداراى آثار باستانى است .
( عنجه ) : آن را كج كرد ( يختال ) : دچار خودپسندى مىشود .
( ضفّتى جفونه ) : دو سوى پلكهايش ( داراته ) : خطهاى دايره مانند نى پرهايش ( فلذ ) : جمع فلذة ، تكّه يا قطعه ( عصب ) : جامههايى است كه در يمن بافته مىشود ( نطّقت باللّجين ) : به نقره آراسته وبه أو بسته شده است ( معول ) : ناله كننده ( نجمت ) : پديدار شد .
( قنزعة ) : كأكل سر ( تلّفع ) : لباس پوشيدن ( يأتلق ) : مىدرخشد ( أدمجه ) : استوار گردانيد آن را ( ذرّه ) : مورچه ( مداري ) : جمع مدرى ، چوبى است كه مانند انگشتان دست شاخههاى نوك تيزى دارد كه موادّ خوراكى را با آن پاك مىكردند .
( جنىّ ) : بر وزن فعيل به معناى مفعول ، چيده شده ( حمش ) : باريكى ( الدّيكة الخلاسيّة ) : خروس دو رگه كه از نژاد مرغ هندى وإيراني به وجود آمده باشد .
( صيصية ) : ناخن پشت پاى خروس ( أرّ ) : عمل زناشويى ( نوتيّ ) : ناخداى كشتى ( فجاج ) : جمع فجّ ، راه ميان دو كوه ( إغتلام ) : شهوت شديد ( منبجس ) : منفجر ( عقبان ) : طلا ( زبرجد ) : گفته شده همان زمرّد است ونيز به لعل بدخشان اطلاق مىشود .
( مضاهات ) : مشابهت ( وشاح ) : پارچهاى است كه از چرم بافته وبه جواهر آراسته مىشود وزنان بردوش مىاندازند وتا پهلوهاى خود را بدان مىپوشانند .
( ظنبوب ) : طرف ساق پا ( وسمة ) : با كسر سين يا سكون آن نام درختى كه آن را عظلم گويند واز آن براي رنگ استفاده مىشود .
( بصيص ) : تابش ( زقا ) : فرياد زد ( أسحم ) : سياه