نكرده است تا گفته شود كه خداوند بدانها قائم وپابرجاست . » در اين عبارت امام ( ع ) مىخواهند مكان داشتن را از خداوند سلب كنند . در وارسته بودن خداوند از داشتن جا ومكان اختلاف نظر فراوان وبحثهايى طولانى است . در نزد عموم افراد معناى معقولى كه از لفظ « حلول » فهميده مىشود قوام يافتن موجودى ، به وجود ديگرى است كه براي موجود حلول كننده زمينهء ثبات وبقا باشد . روشن است كه اطلاق به اين معنى بر واجب الوجود محال است ، زيرا لازم مىآيد كه وجود حق تابع غير باشد ، واين نياز خداوند را ثابت مىكند ومىدانيم كه هر نيازمندى ممكن الوجود است .
أفضل متأخرين ، خواجهء نصير الدّين طوسي - كه خداوند أو را زنده بدارد - « 3 » در بارهء معناى حلول چنين گفته است : « حلول شيء در شيء ، قابل تصور نيست ، مگر زماني كه حلول كننده بدون محلّ تعيّن پيدا نكند . وچون واجب الوجود به غير خود متّكى نيست ، پس محال است در غير خود حلول داشته باشد . » با روشن شدن معناى حلول وبا توجّه به اين كه بودن در مكان وجاى گرفتن در آن ، ودوگانگى مكان با شيء نيازمند به مكان در حقيقت به چيزهايى گفته مىشود ، كه اطلاق حلول بر آنها صحيح باشد . از طرفي چون خداوند متعال منزّه از حلول است اطلاق اين أمور بر خداوند سبحانه تعالى جايز نيست . به همين دليل كه در اشيا حلول نمىكند ، در آنها نيز قرار ندارد . با اين كه در اشيا مكان نگرفته از آنها دور نيست وبا آنها دوگانگى ومبانيت وجدايى نيز ندارد .
( 10981 - 10972 )
قوله عليه السلام : لم يؤده خلق ما ابتدء ، ولا تدبير ما ذرء :
« به خاطر آفرينش موجودات خستگى بر خداوند راه نيافته ودر ادارهء أمور نياز به انديشه وفكر پيدا نكرده است . »
هامش
( 3 ) به نظر مىرسد كه به هنگام نوشتن اين شرح ، خواجة طوسي حيات داشته است - م .