* تأمّلچهارم : تفسير مرآتيت لفظ به اينكه : مراد مغفولعنه بودن لفظ است ؛ تفسير غريبى است ! مرآتيت ، متقوّم به دو عنصر است ؛ كه عنصر مهمتر : حكايت و نمايشگرى است و عنصر دوّم : مغفولعنه قرار گرفتن حاكى است ؛ و گرنه صرف مغفولعنه بودن كه موجب مرآتيت نميشود ! مثلًا : در آنجا كه صورتى ذهنى - نظير صورت انسان - مغفولعنه قرار ميگيرد مگر مرآتيت بهوجود ميآيد ؟
بايد در اين نكته دقّت شود كه چه عاملى در لفظ ، موجب آن مىشود كه لفظ بتواند نشان دهندهء معنا باشد ؛ بهنحوى كه مرآت آن و حاكى از آن باشد ؟ بنابراين ، اساس مرآتيت عنصر حكايت است ، و غفلت از حاكى امرى است كه به تبع حكايت حاصل مىشود ؛ نه اينكه اساس مرآتيت غفلت از مرآت باشد !
* تأمّل پنجم : استاد شهيد : فناى لفظ در معنا را در دو صورت منحصر ميدانند و پس از ابطال هر دو صورت ؛ چنين نتيجه ميگيرند كه : آليت لفظ براى معنا به معناى فناى در معنا معقول نيست . در پاسخ اين فرمايش ميتوان چنين گفت : آليت صورت لفظ براى صورت معنا بر مبناى حكايت ممكن است و از نوع دوّم فناست - كه از مصاديق آن فناى عنوان در معنون است - . پس از آنكه لفظ براى معنا وضع شد و به عنوان حاكى از معنا شناخته شد ؛ عمل حكايت از معنا توسّط لفظ انجام ميگيرد . در مقام حكايت ، اگرچه صورت لفظ به ذهن ميآيد ؛ لكن ، ذهن ، بهوسيلهء آن ، معنا را مىبيند ، بهنحوى كه گويى لفظ در كار نيست . در ذهن صورت لفظ موجود است ؛ لكن ، ذهن ، معنا را ميبيند و اين ، همان فناى لفظ در معناست .
در اينجا حاكى با محكىعنه در وجود ذهنى متّحد است ؛ آنچنآنكه صورت عنوان متّحد با معنون است . و اگر تغايرى وجود دارد ؛ تغاير بالتحليل است . يعنى : ذهن با تحليل ذهنى ، لفظ را از معنا جدا مىكند و صورت لفظ را حاكى ، و معنا را محكى ميبيند . البته هنگامى كه ذهن بخواهد معنا را به عنوان محكى ملاحظه كند ؛ صورت معنا را نزد خود حاضر مىكند و صورت لفظ را با صورت معنا مرتبط ميبيند . در اينجا اگرچه در حقيقت ، صورت لفظ از معناى واقعى حكايت مىكند ؛ لكن ، از آنجا كه حكايت لفظ از واقع معنا توسّط صورت معنا انجام ميگيرد ؛ لذا با حكايت لفظ از معنا ، صورت معنا در ذهن حاصل ميگردد و بدينترتيب ، رابطهء سببيت بين صورت لفظ و صورت معنا در ذهن شكل ميگيرد .
اصول فقه نوين ( فارسى ) — صفحة 282
مساهمون: الشيخ محسن الأراكي
ص٢٨٢