مىفرمايند : در صورتىكه ملازمه ميان لفظ و معنا ، مشروط بهعلم بهوضع باشد ؛ لازمهاش اين است كه : وضع ، متقدّم بر نفس شود ؛ زيرا از يكسو : علم بهوضع ، متأخّر از وضع است ؛ زيرا متوقّف بر آن است . از سويى ديگر : وضع - كه همان ملازمهء بين لفظ و معناست - متأخّر از علم به وضع است ؛ زيرا متوقّف بر آن است .
جواب اين اشكال نيز نظير همان جواب است . در اينجا نيز مىتوان گفت : آنچه علم بر آن توقّف دارد : جعل ملازمه است . يا به تعبيرى : وضع در مقام جعل است ؛ لكن آنچه بر علم به وضع ( جعل ملازمه ) توقّف دارد ، مجعول است . يا به تعبيرى : ذات ملازمهاى است كه نتيجهء جعل است . بنابراين ، اشكال تقدّم شيئ بر نفس مندفع است و از اين ناحيه ، اشكالى بر نظريهء محقّقعراقى وارد نيست « 1 » .
* اشكال استاد شهيد :
لكن ، بهرغم اينكه استاد شهيد صدر ( رحمه الله ) اين اشكال محقّقخوئى را بر محقّقعراقى مندفع مىدانند ؛ بر نظريهء محقّقعراقى اشكالى ديگر وارد مىكنند كه محصّلش اين است كه : معناى اين تلازم واقعى سببيت تصوّر لفظ براى تصوّر معناست و سببيت خاصّيتى است تكوينى و ذاتى براى مسبّب و نه تنها امرى جعلى و اعتبارى نيست ؛ بلكه تكوينى است ، كه ذاتى نيز هست و قابل تحصيل و اكتساب و عروض نيست ؛ تا چه رسد كه عروضش به سبب جعل و اعتبار باشد ! « 2 »
* جواب اين اشكال :
بهنظر ما ، اين اشكال نيز مندفع است ؛ زيرا در امور جعلى و اعتبارى ، اگرچه معتبَر امرى اعتبارى است ؛ لكن خود اعتبار امرى حقيقى است و ممكن است نظير ساير امور حقيقى داراى خواص و آثار ذاتى باشد . علىهذا در توجيه نظريهء محقّقعراقى مىتوان گفت : خاصّيت ذاتى جعل لفظ براى معنا وجود رابطهء تلازمى است واقعى ميان تصوّر لفظ و تصوّر معنا كه اين تلازم در عالم نفسالامر - پس از انقضاى زمان جعل و اعتبار - همچنان باقى است .
هامش
( 1 ) . بحوث فى علم الأصول 73 : 1 - 74 .
( 2 ) . همان : 74 . .