آرزوى محال
« 1 » چه خوش بودى از باده كهنه سال * شدى بر من خسته يكدم حلال
كه خالى كنم سينه را يكزمان * ز غمهاى پىدرپى بيكران
رود محنت دهر از ياد من * شود شاد اين جان ناشاد من
بيادم نيايد به صد اضطراب * كلام برون از حد و از حساب
بافسون ز افسانه دل خوش كنم * مگر ضعف پيرى فرامش كنم
بميرم ز حسرت دگر يك نفس * رها كرده بينم سگى از مرس
غم و غصه را خاك بر سر كنم * دمى لذت عمر نو بركنم
ندانم درين دير بىانتظام * كه محنت كدامست و راحت كدام
890
بهائى دل از آرزوها بشو * كه من طالعت ميشناسم مگو
اگر باده گردد حلالت دمى * گريزد همان دم از آن خرمى
نيابى از آن جز غم و درد و رنج * بجز مار نايد بدستت ز گنج
فروبند لبرا از اين قيل و قال * مكن جان من آرزوى محال
آه سحر
راه مقصد دور و پاى سعى لنگ * وقت همچون خاطر ناشاد تنگ
جذبهء از عشق بايد بىگمان * تا شود طى هم زمان و هم مكان
روز از دود دلم تاريك و تار * شب چه روز آمد ز آه شعله بار
كارم از هندوى زلفش واژگون * روز من شب شد شبم روز از جنون
عادت ما نيست رنجيدن ز كس * گر بيازارد نگوئيمش كه بس
ور برارد دود از بنياد ما * آه آتش بار نايد ياد ما
900
رخصت ار يابد ز ما آه سحر * هر دو عالم را كند زير و زبر
هامش
( 1 ) - اين مثنوى با اينكه از روى بياض خطى برادر صاحب روضات الجنات بهمت جناب آقاى نصيرى امينى استنساخ شده احتمال كلى ميدهد كه از بهائى نباشد چون تلفيق سخن و تركيب و استخوان بندى شعر از مثنويات شيخ بهائى پائينتر است مثل اينكه كسى آن را بروش او ساخته و به او نسبت داده است .