پاسخش بدهى كه گر ملك جهان * ميدهى نبود بهاى عشر آن
گر دهى صد ملك بىتشويش را * مىفروشم كى حيات خويش را
820
ليكن اى كودن ببين بىقيل و قال * ميدهى مفت از كف خود ماه و سال
بين كه اين ديو لعين بىتاب و پيچ * مىستاند روزهايت را به هيچ
آخر آن عمرى كه صد ملكش بها * بود افزون نيست جز اين روزها
روزها چون رفت شد عمرت تلف * نه ترا سرمايه نه سودى به كف
آنچه قيمت بودش از عالم فزون * گو چه كردى و كجا باشد كنون ؟
اى دو صد حيف از چنين گنج گران * كان ز دست ما برون شد بىگمان
اى هزار افسوس و عالمها دريغ * كافتاب ما نهان شد زير ميغ
اى دريغ از گنج بادآورد ما * اى دريغ آن كو كه بفهمد درد ما
دردها دارم بدل از روزگار * محرمى كو تا كنم درد آشكار
عمر عزيز
گر نبود خنگ مطلعى لگام * زدن بتوان بر قدم خويش گام
830
ور نبود مشربه از زر ناب * با دو كف دست توان خورد آب
ور نبود بر سر خوان آن و اين * هم بتوان ساخت بنان جوين
ور نبود جامهى اطلس ترا * دلق كهن ساتر تن بس ترا
شانهى عاج ار نبود بهر ريش * شانه توان كرد بانگشت خويش
جمله كه بينى همه دارد عوض * در عوضش گشته ميسر غرض
آنچه ندارد عوض اى هوشيار ! * عمر عزيزست غنيمت شمار !
قلندرى
از سمور و حرير بيزارم * باز ميل قلندرى دارم
تكيه بر بستر منقش بس * بر تنم نقش بورياست هوس
چند باشم موزع الخاطر ؟ * ز استر و اسب و مهتر و قاطر