تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١

دل سرگشته

تازه گرديد از نسيم صبح‌گاهى جان من * شب مگر بودش گذر بر منزل جانان من
بس كه شد گل گل تنم از داغهاى آتشين * مىكند كار سمندر بلبل بستان من
طفل ابجد خان عشقم باوجود آنكه هست * صد چو فرهاد و چو مجنون طفل ابجد خون من
گفتمش از كاو كاو سينه‌ام مقصود چيست ؟ * گفت ميترسم كه بگدازد در آن پيكان من
بسكه بردم آبروى خود بسالوسى و زرق * ننگ ميدارند اهل كفر از ايمان من
940
با خيالت دوش بزمى داشتم راحت‌فزا * از براى مصلحت بود اين همه افغان من
رفتم و پيش سگ كويت سپردم جان و دل * ايخوش آنروزى كه پيشت جان سپارد جان من
از دل خود دارم اين محنت نه از ابناى دهر * كاش بودى اين دل سرگشته در فرمان من
چون بهائى صد هزاران درد دارم جان‌گداز * صد هزاران درد ديگر هست سرگردان من

لا و الا !

به شهر عافيت مأوى ندارم * به غير از كوى حرمان جا ندارم
من از پروانه دارم چشم تحسين * ز عشاق دگر پروا ندارم
بهشتم ميدهد رضوان بطاعت * سر و سامان اين سودا ندارم