840
تا كى از دست ساربان نالم ؟ * كه بود نام او گم از عالم
چند گويم ز خيمه و الجوق * چند بينم كجاوه و صندوق
گر نباشد اطاق و فرش حرير * كنج مسجد خوشست و كهنه حصير
گر مزعفر مرا رود از ياد * سر نان جوين سلامت باد !
دلم از قال و قيل گشته ملول * اى خوشا خرقه و خوشا كشكول
لوحش الا ز سينه جوشىها * ياد ايام خرقه پوشىها
اى خوش ايام شام و مصر و حجاز * فارغ از فكرهاى دور و دراز
باز گيرم شهنشهى از سر * وز كلاه نمد كنم افسر
شود آن پوست تخته تختم باز * گردد از خواب چشم بختم باز
خاك بر فرق اعتبار كنم * خنده بر وضع روزگار كنم
لطف دلدار
850
يكدمك با خود آببين چه كسى * از كه دورى و با كه هم نفسى
جور كم به ز لطف كم باشد * كه نمك بر جراحتم پاشد
جور كم بوى لطف آيد ازو * لطف كم محض جور زايد ازو
لطف دلدار اينقدر بايد * كه رقيبى ازو برشگ آيد
دست دعا
دلا تا بكى از در دوست دورى * گرفتار دام سراى غرورى ؟
نه بر دل ترا از غم دوست دردى * نه بر چهره از خاك آن كوى گردى
ز گلزار معنى نه رنگى نه بوئى * درين كهنه گنبد نه هائى نه هوئى
ترا خواب غفلت گرفته است در بر * چه خواب گرانست اللّه اكبر
چرا اينچنين عاجز و بىنوائى * بكن جستجوئى ، بزن دست و پائى
سؤال علاج از طبيبان دين كن * توسل بارواح آن طيبين كن